![]() |
![]() |
|
| کلمات خدا از دهان تو بیرون می آیند دکترین اسرار |
|
تو را ز کنگره ی عرش می زنند صفیر ندانمت که در این خاکدان چه افتاده ست
بیا برویم. کنج خانه که انتظار قاصد را نمی کشند. سوار، از جاده می آید. آنجا که باید خاکش را خورد. آنجا که تشنگی اش آزمون مردی است و تنهایی اش غمناک. بیا برویم. اینجا چیزی نیست. ارزش ماندن ندارد. مگر نمی بینی؟ حتی زایشش هم پر است از درد و خون و جیغ و فریاد! پروازش را بهایی گرانبها باید پرداخت. بیا برویم. اینچنین که تویی، آنچنان دور مانده ای که پرواز آرزویت را چون نقطه ای بر آبی بلند می بینی. چه شد آن همه شور؟ کجاست آن دنیای شوق؟ کجاست آن دریای عشق؟ کجاست؟ بیا برویم. بیا به بالای کوه و نظر کن. جهانی راببین که زیر پایت چون کودکی آرام در خواب است. تا به حال چنین معصومش دیده بودی؟ چنین آرام؟ چنین تهی؟ برف ها را ببین. نترس. سرما توهم است. شاید روزی قسمت تو شود که گوزنی در غار مأمور گردد تا تنت را گرم نگاه دارد. تا تو با فراغ بال به سیاحت آسمان هایی بپردازی که دست هیچ بلند آوازه ای بدان نرسیده ست. مگر آنانی که در عشق غوطه می خورده اند. بیا برویم. چگونه است که چشمانت بر اینهمه زیبایی بسته می ماند؟ بر اینهمه رؤیا؟ مگر نمی گویی که اهل این دیار نیستی؟ مگر خود را اختر فراز گنبد هفتم نمی دانی؟ مگر بر آن نیستی تا روزی بر سریر پادشاهی پدر بنشینی؟ پس چه شد شاهزاده؟ چه شد که در مرداب لذتی اسیر آمده ای که چنین گوش خراشانه آبرو می برد؟ بیا برویم. دست تو نیست. بخواهی یا نخواهی زاده ی این خاندانی و پادشاهی ِ نه این ملک، که تمامت آسمان و زمین از آن توست. حتی مرگ هم فرارت نمی دهد. تو که نمی خواهی همچون کسانی باشی که لجوجانه پا بر بخت خویش نهاده و آن را لگد کردند!؟ آنان که فاتحان دروازه های شقاوت خود بودند وبیهوده خود را به زحمت انداختند. آنان که گوش به ندای ناجی نسپردند و چنان اسمی بر تاریخ حک کردند که هزاره ها را برای پاک کردن ننگش گذراندند. آنان ترسو بودند تو نیستی! بیا برویم. تو برگزیده شده ای. همانروز که جامه ی انسانی بر تن کردی و دیگر راه گریزی نیست. اسیر جبری سعادت بخش گشته ای. آنروز که غصه هایت را سر به دیوار می کوبیدی باید فکر چنین روزی را می کردی. زشت است!! تو درد را قدری آموخته ای. همچون بی دردان مباش! تو برگزیده شده ای. بکوش تا باز هم برگزیده شوی و باز هم. بکوش. بیا برویم. برکت باشد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 2:59 توسط بیگانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
باشد تا مزار آرزوهایمان را در دولت تو فاتحه ای بخوانیم. شاید نه از دوستان تو باشیم، اما مریدانی هستیم که هوای عاشقی در سر داریم. راست بگو. چشم ها را به خود خیره داشته ای که چه؟ نکند رخ ننموده سفر کنی. کار دست عاشقانت ندهی. همگی چشم به دست تو، پا ها آماده و گوش ها تیز، تو بزن. همه می رقصند. می گویند در فراسوی مکان و زمان اقیانوسی است، آکنده از عشق و رحمت. راهش را دانندگان اسرار دانند و بس! اسرار کجاست؟ تو بگو. نه. من می گویم. اسرار تویی. مکاشفه ی دوستان به مراقبت نشسته. مکاشفه ساز. مکاشفه گر. مکاشفه جو. اسرار تویی. دکترین اسرار.
برکت باشد. |
| پیوندهای روزانه |
|
برنامه نویس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
کوچه میخواستم نه امید |
| نویسندگان |
|
بیگانه رسا |
| پیوندها |
|
دیوانه پرواز را به خاطر بسپار... زاها می توان آموخت می توان بود جوینده (حقیقت خدا) جایی برای کمی زندگی کافه آنتراکت معاشران قرابه به همین سادگی |
|
RSS
|