تبليغاتX
دکترین اسرار - سرما4
کلمات خدا از دهان تو بیرون می آیند دکترین اسرار

مفتی شهر بین که چون لقمه ی شبهه می خورد

پاردمش دراز باد  آن حیوان خوش علف!

 

 

 چکمه هایم خیس خیس

پاهایم یخ زده در بستر شهر برف آلوده سرد

سیاهی مسافران مانده در راه

به زحمت

به چشمانی که بی اختیار من و ما

تنگ تنگ

و از روزنی که نیست

می پایند تنها تیغی را که می درد سکوت

پر سیاه و صدایی زخم

جای بلبل در بهار

به رنج سرمای بی انتها می افزاید

 

سر می خورد کسی

زخمهایش بسیارو خون منجمد

دستی به خیال زیبایی

خط می کشد بر تن شیشه

دو چشم کنجکاو

پشت سوراخ گستاخی پدر می پاید پاهای یخ زده

کاش به حاصل بیرون آمدن از خانه می اندیشید

 

 

سوزو سرما حاصل ماست

شاخه هایی که به رندی در بهارمی بالند

چون ستونهای یخی شعاع دید را تنگتر می کنند

با شما هستم پس کجاست آن بر شیرین آبدار؟

 

 

کسان همسان به سرمای شهر

مشغول شمارش های بی انتهای زندگی پشت دخل

بی کسان همسان برف

مشغول شمارش های پایان زندگی

شاید که خانه ای گرم است

کمی آن طرفتر از سایشهای دست کودک بی مادر

پارسای ته کوچه عبایش را به خود می کشد

به راستی امروز کسی قامت نمی بندد با عبا

یخ زده دروازه های مهر و آب با شهر

عبایت همان به که بپیچد به بر و پا

 

 

راه مدرسه کو

کاش قلم آبیم را ته جببم نگاه مبداشتم

آه که این سرما با قلم چه میکند!

کسی سر می خرد

واز روزنی که نیست

خیره

به واژگونی ها

فصل گرم افسانه است

طاقت بیار

خیال است

خیال آن که تکیه زده بر صندلی  چوبیش

همان که هیمه های  وهم چاکرانش زبانه ها کشید

 

 

زانوانم یخ زده

تا زبانم راه کوتاه

کسی تنهاییم را از روی شانه هایم می تکاند

بی آنکه ببینم

به چه می اندیشی ؟

تکاندن برف از شانه های  آدم برفی؟

نفسی گرم میگشاید قفل تن

من همیشه با توام

وتو هر روز بند آرزوهایت تنگتر است

خورشید بی منبرو ساز جای دیگر تابید

با من بیا

چکمه هایم خیس خیس جا می گذارم جای تن

رد پایم یخ زده در بستر شهر برف آلوده سرد

وباز روزن شیشه ها بسته است!!

 

 برکت باشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 14:5  توسط رسا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
باشد تا مزار آرزوهایمان را در دولت تو فاتحه ای بخوانیم. شاید نه از دوستان تو باشیم، اما مریدانی هستیم که هوای عاشقی در سر داریم. راست بگو. چشم ها را به خود خیره داشته ای که چه؟ نکند رخ ننموده سفر کنی. کار دست عاشقانت ندهی. همگی چشم به دست تو، پا ها آماده و گوش ها تیز، تو بزن. همه می رقصند. می گویند در فراسوی مکان و زمان اقیانوسی است، آکنده از عشق و رحمت. راهش را دانندگان اسرار دانند و بس! اسرار کجاست؟ تو بگو. نه. من می گویم. اسرار تویی. مکاشفه ی دوستان به مراقبت نشسته. مکاشفه ساز. مکاشفه گر. مکاشفه جو. اسرار تویی. دکترین اسرار.

برکت باشد.

پیوندهای روزانه
برنامه نویس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
آرشیو موضوعی
کوچه میخواستم نه امید
نویسندگان
بیگانه
رسا
پیوندها
دیوانه
پرواز را به خاطر بسپار...
زاها می توان آموخت می توان بود
جوینده (حقیقت خدا)
جایی برای کمی زندگی
کافه آنتراکت
معاشران قرابه
به همین سادگی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM