تبليغاتX
دکترین اسرار
کلمات خدا از دهان تو بیرون می آیند دکترین اسرار
ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم

یا جام باده یا قصه کوتاه

فراموش نکن دخترم که هیچ توجیهی برای بودن زیستن و رفتار فشرده و متراکم حیوانی به نام انسان وجود ندارد.
تنها نوعی لذت است که منتشر می شود و گروه انسانها را مجاب به زندگی بهتر می کند و اما بعضی از همین انسانها به خطا و توهم گرفتار میشوند و هم خود را از لذت زیستن محروم میکنند و هم همگروهیهایشان در گروه اقلییت همراه , مثل مذهبییون و یا کفار و متعصبین افکار فلسفی و ...

فراموش نکن دخترم   که اساس نگاههای محروم همان چیزیست که حرمتی ساخته است و بنیان قکر در زندگی گروه انسانها بقاست نه سعادت مندی بر خلاف آنچه که تا به امروز شنیده ای پس هیچ متعصب مذهبی برای سعادت مندی دعا نمیکند و تو اگر معامله بهتری داشته باشی این  گروه با تو خواهند بود !!!

فراموش نکن دخترم که این جمله عین اسارت است(تو آزادی تا خودت دینت را انتخاب کنی) تنها آزادی آین است که چشمانت را ببندی و همان توهمی را خلق کنی که به تو آرامش می دهد و همانقدر سرشار از هر لذتی باشی که می توانست وجود داشته باشد. تو آزادی همین! خواه انتخواب کن خواه نه.

دخترم فراموش نکن که جهان برای احساس گناه تو نمی ایستد و من به تو می گویم آنجا که گناه هست خدا یان بودندو هستند اما آنجاکه احساس گناه هست خدایی نیست . آگاهی درونت را سرشار کن و شادی را بیاب و معصومانه زندگی کن .

 برکت باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:38  توسط رسا | 
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو

 

زیر پای باز دشت آلوده کوه

زیر نگاه کیهانی ستارگان

دل به ریسمان نگاهم

                                                          به رنگ عجیب آسمان بخشیدم

تا بر فراز این سقف که پایانش نیز هست

آنقدر بالا برود که دل به دل آسمان بچسبد...

آنقدر بالا برود که دل از آسمان بزرگتر باشد...

آری آنگاه احساس خواهم کرد

همچون دست کشیدن روی تن معجزه آسای عشقی زیبا

                                                                              احساس خواهم کرد

هزاران نگاه تیره آلوده آسمان گرد را

که هر یک سراغ از نشانی جایی میگیرند

همین دورو برها

نگاهایی که به لحن آرام عاشقانه گاهی

برای رقصیدن ستاره آواز میخوانند

                                                            وهم آلوده

                                                                           مکرر

                                                                                   بی معنا ...  بی معنا

اشکهاشان را به چشمهای رگ به رگ خود می مالند

تا بلرزانند دل نگاه سر گردان بی نشانی را

شاید خدا باید همینجا همین دورو بر ها باشد...

                                                                        ولی نیست!!!

انگار انکار این توهم آسان باشد

کافیست چشمهایت را تا انتهای کیهان ببری و زود

از راه دیگر باز گردی

دیدی که هیچکس آنجا نبود

    اگر

          ستاره

                    ماه

                            آسمان دوده اندوده ی عمیق ساکت

                                                                                  خدا نباشد

                                                                                هیچکس آنجا نیست!!!

به خدا نیست هیچکس نیست

و من دوباره امتحانش کردم

زیر پای باز دشت آلوده کوه

زیر نگاه کیهانی ستارگان

دل به ریسمان نگاهم

                                                            به رنگ عجیب آسمان بخشیدم...

 

برکت باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 15:45  توسط رسا | 
دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند

پنهان خورید باده که تعزیر می کنند

 

همهمه ها خاموش

شعله کش بر آسمان تیره

به زحمت ز روزنهای غبار پیدا

دیده ها تنگ افتاده

صدای بیمار نفسها هم گره با ناله های باد

کوچه ای برای لختی امن پیدا نیست

سکوت نصیب بعد از هر نهیب

زخمها خشکیده بر دامن کشان

سرمه خاک

گل آلوده خط خون

و غبار بی هدف در دل نمکزار

من

و به افسار کش در دل نامیده موهوم و بی معنا تقدیر

امید همان میوه خشکیده بر دار

به زحمت چشمها پیش پا میپایند

آسمان هیچ منت از بخششش بر من نیست

دستهایم پوسیده بالا پوش در هم می کشید

آن هم خشکید

این چه رنجیست؟

گوشها انباشته از ولوله های ماسه و باد

دهان گشادن ریختن خون خیال است

این چه رنجیست؟

کوشش مرغ بیمار بهر پرواز؟

یا خنده های دشنام کش

چشم بسته

در خیال لبخندهای رو به آینه

این چه رنجیست هان

یا که شاید روزن ریشه انداختن یک جوانه پای دیوار

ریحان و میهمانی و عطر بسیار

آوازو نی و شاید کمی هم غم یار؟

هان چه رنجیست؟

خط خطی های روی کاغذ مرزهاست

تیغها هم روش با بادهاست

خارهای خون آلوده هر سو پیداست

شاید آن پیر مرد یک نشانی میکشید

که بر روی باد و ماسه جانی میکشید

نقشها میزد پاک می شد خط خطی

مرزی نمیبود شاید طرح فردوس می کشید؟

نعره ی تیر مردی لجن پو ش آن را درید

یک پرستو جای پریدن میخزید

من کجا بودم

سکوت در وجودم آرمید

آری میدانم چه رنجیست این

رنج دورانهای خواب و رویاست

رنج فردوسهای ماسه ای

رنج خط خطیهای نا معلوم

رنج نادانی به جای

رنجهای ماندنیست

رنج جنگ قوم ما قوم شماست

رنج نگاه و حسرت یک بستنی است

رنج مرگ یک هوس در بستر است

رنج حکم فضله

حکم خون

حکم قصاص بیگناه

رنج فردوس ما برتر است

آری این رنج وجدان درد هاست

آگاهی مرده بود

این مجلس

مجلس مرده هاست

هر غباری پیکر ژوریده ی مستی ندیده نا سزاست

سازها بوی حرامی میدهند

شاد مانی جای قر بانی میبرند

هم آغوشی دشنام مهر

دوست داشتن کینه کنج گنجه هاست

آری میدانم این چه رنجیست

این رنج نرسیدنهای رساست

                                                                                                         برکت باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 13:8  توسط رسا | 

لاف عشق و گله از یار؟ زهی لاف دروغ!

عشقبازان ِ چنین مستحق هجرانند!

 

مورچه های کوچک بیچاره

از این دنیای بزرگ چه می فهمند؟

حرفهای مضحک یک زاغ

پرنده ای بلند پرواز تر

آخر این زاغ چه می فهمد از بی کرانی دشت؟

صداها در هم می پیچد

و انسان

با شکو ه ترین کرامت آفرینش می خواند خود را

و زبان به ترحم خواهد گشود

نه؟

پچ پچ مبهم در فراسوی زمان

و آن کس که شاید خدا میخوانندش

این انسان کوچک بیچاره

 واژه ی مسخره ی دوستت دارم

شاید تفریح بچگانه ی خدایان باشد

و( با تو بودن )توهین به یگانگیست!

دل دروازه ی هوسهایی ست

که صادقانه خود را

در پس باشکوه ترین واژه ی بی معنا پنهان کرده اند

عشق

کاش من نیز مورچه ای بیچاره بودم

و یا دروغ میگفتم

 کاش ...

و فراموش می کردم تمسخر بسترهای خون آلوده را

وصل!

عجب حیرت آور است این خواهش

که لباس عاریه ی حیاتش را از دو کوچه آن طرفتر خریده

همان جا که دلال بزرگ زندگیها استاده

من دیوانه

من افسرده ای نا امید

من گنه کاری آینه به دست

من از من بیزار

بگو که التیام یابد درد زبان زخم های من

و یا مرا به کتاب هشت نقد  عشق حواله کن

کاش فراموش میکردم

تردیدهای نگاهی را که مست شهوت

می خزید و

چیزی به نام من را می بلعید

عجب لذتی

کاش فراموش میکردم  (تو را برای تو میخواهم)

کاش تنهاییم را با فروغ قسمت نمی کردم

وتاریک می ماند ادعای عاشقیم

مورچه های کوچک بیچاره

از این دنیای بزرگ چه می فهمند؟

 

 

 برکت باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 23:56  توسط رسا | 

به چه دیر ماندی ای صبح که جان من بر آمد

بزه  کردی  و  نکردند  موذنان  ثوابی

 

با توام

ای صبح باران زده

ای همنشان با پاییز

از چه روی سردی با مردمان

چیزی گلویم را می خراشد

شاید تلخی مانده از خوابهای پریشانیست

یا شاید فقط تلخیش را یادگاریست

ای صبح خیس

با تو قمار خواهم زد

شرط آنکه کنج تاریک دل از من

دو خط نور تابیده به شبنمها با تو

قمار می زنم

نگاه بارانخورده صبحگاهی از من

اشکهای بی شمار بر پیکر سرو و سرد سنگ زیر پا از تو

با توام

ای صبح اول

حرفهایم پیچیده به نمدهاست

ساقه تلخ ته وریشه انداخته در ذهن

زبانم دوخته بر قامت افسانه بازیهای دوست

چشمان خمار

پای در گل و جانم عاریه دو پیمانه لب پریده

و رخنه های زیر و بالا

شوریده هزار صبح باران خورده آرام

با توام که نقش زده قماری با صبح اول

گونه هایت سرخ است

تنت گرم گرم

و پشت لبخندهایت هیچکس نیست

ای که می رقصی دست بر دوش و پای در پیش

من قمارم را باخته ام پیشاپیش

برسان سلام مرا به آشیان شاهین و بگو

صید زخم خورده ای در پی صیاد می لنگد

بگو که چاله های زیر پایش به سرما نزدیک است

و اگر رحمیست

اینجا زخمیست

و اگر سکوت پاسخ سلامم داد

تو بگو

که مستی زخم خورده و تنها

زیر آخرین تیر چراغ برق

نرسیده به هیچ شهری

باخته از هر قمار

تنهای تنها منتظر توست

 

برکت باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 21:34  توسط رسا | 

مفتی شهر بین که چون لقمه ی شبهه می خورد

پاردمش دراز باد  آن حیوان خوش علف!

 

 

 چکمه هایم خیس خیس

پاهایم یخ زده در بستر شهر برف آلوده سرد

سیاهی مسافران مانده در راه

به زحمت

به چشمانی که بی اختیار من و ما

تنگ تنگ

و از روزنی که نیست

می پایند تنها تیغی را که می درد سکوت

پر سیاه و صدایی زخم

جای بلبل در بهار

به رنج سرمای بی انتها می افزاید

 

سر می خورد کسی

زخمهایش بسیارو خون منجمد

دستی به خیال زیبایی

خط می کشد بر تن شیشه

دو چشم کنجکاو

پشت سوراخ گستاخی پدر می پاید پاهای یخ زده

کاش به حاصل بیرون آمدن از خانه می اندیشید

 

 

سوزو سرما حاصل ماست

شاخه هایی که به رندی در بهارمی بالند

چون ستونهای یخی شعاع دید را تنگتر می کنند

با شما هستم پس کجاست آن بر شیرین آبدار؟

 

 

کسان همسان به سرمای شهر

مشغول شمارش های بی انتهای زندگی پشت دخل

بی کسان همسان برف

مشغول شمارش های پایان زندگی

شاید که خانه ای گرم است

کمی آن طرفتر از سایشهای دست کودک بی مادر

پارسای ته کوچه عبایش را به خود می کشد

به راستی امروز کسی قامت نمی بندد با عبا

یخ زده دروازه های مهر و آب با شهر

عبایت همان به که بپیچد به بر و پا

 

 

راه مدرسه کو

کاش قلم آبیم را ته جببم نگاه مبداشتم

آه که این سرما با قلم چه میکند!

کسی سر می خرد

واز روزنی که نیست

خیره

به واژگونی ها

فصل گرم افسانه است

طاقت بیار

خیال است

خیال آن که تکیه زده بر صندلی  چوبیش

همان که هیمه های  وهم چاکرانش زبانه ها کشید

 

 

زانوانم یخ زده

تا زبانم راه کوتاه

کسی تنهاییم را از روی شانه هایم می تکاند

بی آنکه ببینم

به چه می اندیشی ؟

تکاندن برف از شانه های  آدم برفی؟

نفسی گرم میگشاید قفل تن

من همیشه با توام

وتو هر روز بند آرزوهایت تنگتر است

خورشید بی منبرو ساز جای دیگر تابید

با من بیا

چکمه هایم خیس خیس جا می گذارم جای تن

رد پایم یخ زده در بستر شهر برف آلوده سرد

وباز روزن شیشه ها بسته است!!

 

 برکت باشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 14:5  توسط رسا | 

 در این سرما و باران یار خوشتر 

نگار اندر کنار و عشق در سر

 

سوز و سرما از حیاط همسایه هاست، جوانه ی نازک بر تن آن درخت در گوشه ی حیاط خانه ی ماست. آی وزش های بهاری کسی اینجا قامتش را بر افراشته به زحمت در بستر برف ، تنش سرد رخش سبز منتظر توست ، بوز ای دمشهای زنده ساز...

سوزو آتش از سینه ی ماست. بسوزان ای عشق ناب عشق پاک... تا بر کشد جوانه از تن مرده ی سالها... بنازد به بارو برش ، بسازد به شاخ و تنش خانه ای در حیاط آفتاب!

نظر می کنم تشنه تشنه ،به هر سو به هر کو از برای آب ناب یا که جرعه ای از شراب ،دریغا پس کجاست ، آی همسایه یخ زده در بستر هوسها،چه فاش است عشق بازیهایت به بازار، آن جرعه که بر بالای منبر می سرایی پس کجاست ؟ اشکهای یخ کو کجا از آن زنده هاست، هان کین همه مردگیها دم میدمد بر زنده ها ، تا در کُشد هر زنده را ، تا در نگیرد زندگی بر شاخه ها؟ ای همه ترس و هوس با توام همسایه ی بالای باغ،در لباس باغبانی تیشه هایت تیز تیز از برای ریشه هاست، فکر دزدکی جادوی تیره می کشند بر منبرت تا بهار، این همه طبل و قمارو ابر سرد با تو ام عریانی بالای بام، ای که به زنجیر ها بسته ای شادیت را ، می فروشی روشنی های تنت را ، خنده های وحشیانه ، میکشد بی زحمت و رنج و عذاب ! آینه اینجاست ، خانه مرد منبر پنجره بر پنجره رو به روی خا نه آنجاست، می خزد هوسهایش بر تنت ، با توام حاصل آن همه نذر و دعا ، پس کجاست؟

نوش و نازو شاهد و جام بی مرد منبر جای دیگر مال ماست. می نشینم تا بهار ، با شکوفه با نسیم ، باز میگویم خط به خط این رازها، ای رهگذر این حکایت در به در همسایه و هر روز ماست ، بگذر و با خود ببر سر به سر این اشارت تا بهار...

برکت باشد.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:10  توسط رسا | 

از پی فرزند صد فرسنگ راه

او بگردد درحنین و آه و آه

 

 

آه ای آهِ سر گردان کجا؟

بیچاره دامن دار

باز مانده در راه

هان که می تازی بر او

که را یافته ای بیتاب کجا؟

میگذری

پود نقشت می نماید راز

نقش میزنی فاش

بر تار اسرار کجا؟

 

میکشد بر بستر خاک تنی

ببین

تا چون کشد بار دگر بار گران در بدنی

کسی منتظر توست باز

شاید

خاک مرده

بادهای کوهستان کجاست

ای آه سرگردان کجا؟

 

اینجا کسی جا می گذارد رد خویش

گامهای مردگان

هرز میگردد بر آن

وحاصل

تو ای آه

ناله ی بی سود و پایه

جمله در بند، بی منت لحن و کلام!

سرخوشی چون در کشی

تا در کشندت بر مزار مدعی

 

لختی بمان

شاید که شادی جای تو

در نوردد زیرو بالا تارو پود

لختی بمان

چو یابم رد پای یار را

زنده ام

میگذرد

چون عاقبت

از کنار کوچه نادانیم

لختی بمان...

 

 

 برکت باشد.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 1:9  توسط رسا | 

زین سفر گر به سلامت به وطن باز رسم

نذر کردم که هم از راه به میخانه روم

 

دست  کوچک نرم می کشد آرام بر صورت آفتاب کشیدۀ دل. ساق باریک پر گناه، من کجا و او کجا!

ابتدای کوچه ای ایستاده راست ، قیام داغ دانشی در ماوراست!

آنجا چه پیداست ؟سوسوموج بی صداست! خروشش نرم نرم، میگذارد مرز تن، می خروشد شوق جان!

می روم با پای برهنه ،روی ساحل ،سرد ِ سرد ، گرم ونم ،کشیده لطیف دست ضعیف زبری خشک خستگی پیداست چشمان تنگ خط خورده به نور، رو به دریا ،روبه دور!

می روم ،رنگ نقش خاطره روی کاغذ مال ماست،زخم سینه یادگار پینه هاست !

خداحافظ کوچک رنجور گونه خیس،جای تو زیر پا در کنار مرده هاست!

ساحل آنجاست،افق پیداست،آنکه سوزانده گونه ها بر خیره کش برپاست،قیام داغ دانشی در ماوراست!

  خدا حافظ

وا میگذارم لذت دیدن به سختی ، کشمکش با ناز نازک ترس و بیم،بوسه هایی پاره پاره،می گذارم تن به ساحل،بر زمین!بکش ای دست ظریف تو به اندام ترک خوردۀ خیس!

میروم ، خانه آنجاست، بستر گرم لذتهای نا پیداست!

سلامت باد ای نسیم،ای کشان بر بال تو روحهای بی نشان، بر ستان روح مرا،پر بکش،که پیچیده به دام تن سرد،ببرش با خود خود تا به افق تا تن گرم ،تا خود خود!

 

برکت باشد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 14:47  توسط رسا | 

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

 

ساق بلند بال سایه می افکند بر سر خاک. از شکوهش. ز چشمان تیز. از شکارش. شوق صید گشتن مرا بر دامن کوه، سراسیمه کشانده ست. پر گشوده ست شاهین تیز پرواز... آی ...من اینجایم. رنجور و نفس تنگ، جای من آن بالاست!

آی... من به شوق صید گشتن آمده م.مرا دریاب... جای من اینجا نیست...

...

 

 

...

نم نم باران به کوهپایه

به خورشیدی که نیست

نورش زائر آب است و

صاعقه بر دامن کوه

تیز چون تیغ

بر کنارم بر زمین بنشست تیر

تو خود شاهین شدی

پر کشیده از تنت بال بلند

پر بکش

با من بیا

صید منی

صیاد شدی

پر بکش از خاک نمور

 

 

برکت باشد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 18:49  توسط رسا | 

بیا  تا در  می  صافیت راز  دهر  بنمایم

به شرط آنکه ننمایی به کج طبعان دل کورش

 

 

 

قامتی در مه پیداست

هر کسی می شناسدش – به تعبیر خویش-

قامتی است آلوده به نور

آکنده از عشق

نه به تدبیر، نه به تقدیر

که به او می اندیشند

او کیست؟

که در مه ایستاده به لبخند نرم روشن؟!

 

کاش به زبان

به لحن ساده ی دوستی

او را می گفتم

که به رأی در نیامیزد این احساس

قامتی در مه پیداست

می کشد و

در هم می پیچد عشق را

معنا را

او کیست؟

 

آری،

آینه در مه پیداست!!

آری...

آنچه در مه پیداست،

قامتی است!

چون تویی و تو چون او

دریاب

دریاب!

          قامت را

 

برکت باشد

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 9:41  توسط رسا | 

گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را

دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

 

غبارنرمی بر آستانه ی در

سال هاست

که قدم نگذاشته بر پیکر این خاک کسی

تا درآویزد بر این ضریح

تا که آوازی آشفته سر دهد

 

این آستانه که بر غبار کهنه آرایش دارد

این که در انتظار گامی لرزان است...

این آستانه

تسلیم است.

 

برکت باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 2:4  توسط رسا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
باشد تا مزار آرزوهایمان را در دولت تو فاتحه ای بخوانیم. شاید نه از دوستان تو باشیم، اما مریدانی هستیم که هوای عاشقی در سر داریم. راست بگو. چشم ها را به خود خیره داشته ای که چه؟ نکند رخ ننموده سفر کنی. کار دست عاشقانت ندهی. همگی چشم به دست تو، پا ها آماده و گوش ها تیز، تو بزن. همه می رقصند. می گویند در فراسوی مکان و زمان اقیانوسی است، آکنده از عشق و رحمت. راهش را دانندگان اسرار دانند و بس! اسرار کجاست؟ تو بگو. نه. من می گویم. اسرار تویی. مکاشفه ی دوستان به مراقبت نشسته. مکاشفه ساز. مکاشفه گر. مکاشفه جو. اسرار تویی. دکترین اسرار.

برکت باشد.

پیوندهای روزانه
برنامه نویس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
آرشیو موضوعی
کوچه میخواستم نه امید
نویسندگان
بیگانه
رسا
پیوندها
دیوانه
پرواز را به خاطر بسپار...
زاها می توان آموخت می توان بود
جوینده (حقیقت خدا)
جایی برای کمی زندگی
کافه آنتراکت
معاشران قرابه
به همین سادگی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM