تبليغاتX
دکترین اسرار
کلمات خدا از دهان تو بیرون می آیند دکترین اسرار

شمس تبریزی به دورت هیچ کس هشیار نیست

کافر و مؤمن خراب و زاهد و خمار مست

 

آفتاب ظهر داغ داغ است

تــــــــــــق.... تــــــــــــق.... تــــــــــــق....

شهر خلوت است

...

او می آید؛ گروهی به دنبالش

 

تــــــــــــق.... تــــــــــــق.... تــــــــــــق....

بازار مسگر ها همچنان زنده است

آفتاب می تابد

...

نوری در چشم هایش می درخشد.

تــــــــــــق.... تــــــــــــق.... تــــــــــــق....

 

 

قدم هایشان تند است

مسگر ها می کوبند

تــــــــــــق.... تــــــــــــق.... تــــــــــــق....

آفتاب بی رحمانه می سوزاند!

او رسید

 

 

دست هایش بالا می رود.

مسگر ها می کوبند

« خلایق نگرانند!» **

 

 

می چرخد!

تــــــــــــق....

یک چرخ...

تــــــــــــق....

دو چرخ...

تــــــــــــق....

او به سماع مشغول است!!

 

« هین سخن تازه بگو تا دو جهان

تــــــــــــق....

« تازه شود، وارهد از

تــــــــــــق....

« حد جهان، بی حد و

تــــــــــــق....

« اندازه شود...

 

برکت باشد

 

** "نه من انگشت نمایم به هواداری کویت

      که تو انگشت نمایی و خلایق نگرانت"   از سعدی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 16:10  توسط بیگانه | 

ما سر به بیابان و تو در جای دگر

ما در غم ایمان و تو عقبای دگر

 

بر پیکر آن خلوت تنهایی ما

خنجر بکشی هر شب و حاشای دگر

 

گر جز سر و چشم تو ببینیم شبی

صد حسرت و صد ناله و حیفای دگر

 

بر کن ز سر این پرده ی بیداد و ببین

در خلق چو انداخته ای محشر کبرای دگر

 

هر جا ز سر بند تو حرفیست ولی

ثبت است بر آن نام خداهای دگر

 

هر جا که دلی در غم یاریست اسیر

زنجیر تواش بسته بر آن پای دگر

 

در زلف چو زنجیر تو ما چنگ زنیم*

تا پا بنهیم بر در دنیای دگر

 

*: یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم: (از سعدی)

 

برکت باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 20:57  توسط بیگانه | 

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم

چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم

 

این نتیجه گیری قطعاً درست است که اجتماعات بشری نیازمند داشتن چیزی به نام عقیده هستند.

 آنها برای التیام دردهایی که در وجدان آنها ریشه دارد، سخت از عقایدی که به هیچ عنوان آن را نمی دانند، پیروی می کنند و این در تمام اعصار صحت داشته! آیا می توان این را نشانه ای از حماقت دانست؟ نه! شاید حقیقتاً احمقانه اینست که کسانی بدون عقیده زندگی می کنند!

 در بطن اجتماع گروهی هستند که هرگز منافع خودشان را در پذیرش یا عدم پذیرش دیگران دخیل نمی کنند! اما مصرانه از آن دفاع می کنند. در واقع آنها مکانیزم اینگونه دارند که عقیده شبیه به یک عضو از بدن آنهاست که در نبودش دشواری های بسیار خواهند کشید! مثل پا، دست یا...!

 روشن فکری یک اصطلاح است که گه گاه گروه احمق تر به کار می گیرند تا کمی این عضو را بخارانند! حقیقت اینست که داشتن عقیده الزامی نیست. هیچ چیز قطعی وجود ندارد تا بتوان بدان استناد کرد و چیزی را اثبات کرد. اما همه متفق القول از آن دفاع می کنند و به همین جهت است که حتی از شمشیر برای به کرسی نشاندن این افکار استفاده می کنند.

 این عضو وظیفه ی توجیه تمام رفتار ها را دارد و می توان گفت دستگاه التیام دردهای وجدان بشر، عقاید اوست و بی عقیدگان از دیدگاه اجتماع مردگانند. مگر می شود کسی باشد که آزاد از هر بند و قید فقط زندگی را بچشد؟

 پس تکلیف در کنار هم بودن چیست و چگونه می توان فریاد و داد برآورد؟ کسی می گفت:«من در لوای این اندیشه است که امنیت و استقلال احساس می کنم». اما تعجب می کرد وقتی می گفتم:«خوب تو قبل و بعد از انجام مناسک تغییر کرده ای؟» در جواب مرا دیوانه خطاب کرد و گفت:«عقاید آدم ها را تغییر نمی دهند!» گفتم:«پس این بالا پوش که نه تو را گرم می کند و نه زیباست و فایده ندارد، و حتی اینکه دستانت را بسته چگونه تو را می پاید؟» گفت:«تو نمی توانی احساس مرا در مورد این عقاید درک کنی چون قلبی سنگی در سینه ات می تپد!»

 گویا راست می گوید که من وجدانم را به عاریه داده ام و دیگر چیزی جز ملال و خستگی نادانی سال ها با من نیست! دیگران آنچنان در توهمات و وعده های ناپیدا دست و پا می زنند که گویی همه چیز را می دانند و به من نمی گویند. و وقتی صادقانه از ایشان می پرسی، آنها می رمند  می روند!

 عجب! حیرت آور است!... که کسانی هستند که حاصل تلاش های خود را با کلام به دیگری می بخشند و اگر به حساب کلام ایشان از ایشان بستانی، کذاب و لا یعقل خواهند بود. چگونه است که سال های سال از کسی که شهود بودنش کذب بودنش و دانش از او نا ممکن است، می خواهیم که به ما دانایی عطا کند و خبری نیست که نیست! اما همچنان قلب در سینه می زند و از او می خواهد؟

 این نتیجه گیری درست است که اگر موجودی به نام خدا نبود، هرگز اجتماعی از مردم که از انسانیت محض بی بهره اند، در کنار هم نمی زیستند و چماق این موجود مبارک است که مانع دریدن آدم به دست آدم است! گویا او خبط آفرینش کرده و اینک در معذوریت نگاه داریشان سال های سال بر ایشان پیغام می فرستد! تا آنها در این مدت که خداوند به خبط ادامه ی این حیات دست می زند، همدیگر را ندرند! تا بعد از فراهم آمدن وعده ها، آنها را که بی هیچ دلیلی آفرید، به مجازات برساند!

 عجبا که حیران یادم به دست خودشان دریده خواهد شد! بی پاسخ! گویا اگر کسی پاسخی دهد، پیمانه ی زهر را نوشیده است!

 

این قطعه از دوست عزیزم «رسا» ست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 7:52  توسط بیگانه | 

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

 

 

من هر شب به فراسوی ابرها می روم

دوستی در آنجا انتظار مرا می کشد

یک پری عریان!

بال های بلورینش را برای من تکان می دهد

و دست هایش را بر رئی سینه های برهنه اش می کشد

پرواز کنان به من نزدیک می شود و مرا می بوسد

 

او را در آغوش می گیرم

و برایش قصه می گویم

از قصه هایی که روی زمین از او می گویند

او فقط لبخند می زند

و چشمانش تمنای بوسه ای دیگر می کنند

من به او معتادم

او به من

 

همه باغ های دنیا از آن منست

علفزار های بلند، رقصنده با موج

بر روی تپه ای رو به سردی

رقص خیال باران

سوزش آفتاب تابستان

شب های اردیبهشت

همه از آن منست

اگر من

پری کوچکم را فراموش نکنم

احساسم را

ذهنم را

جسمم را

حافظه ام را

خودم را

خدا را!

 

 

برکت باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 14:44  توسط بیگانه | 

ما را به رندی افسانه کردند

پیران جاهل شیخان گمراه

 

 

بیا فقط یک لحظه بفهمیم

که فرض محال، محال نیست

بیا یک لحظه جستجو کنیم

شاید بتوانیم ریشه ی این مزه ی گس را

در این عسل شیرین پیدا کنیم.

آیا هرگز نمی خواهی معجزه هایی را ببینی

که هر روز کنار گوشت چراغ می زنند؟

 

برکت باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 22:24  توسط بیگانه | 

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

 

ترس در چشمانت حلقه زده دختر

 

لرزشی مبهم، به من می گوید:

 

«دست های در کار است!»

 

آه، که چه آسان رخنه می کنند

 

رنگ ها به دیوار خیس!!

 

برکت باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 12:56  توسط بیگانه | 

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست!

 

آری دوست

« سرما از خانه ی همسایه هاست!»

همسایه ها نمی دانند که من و تو

در کنج کلبه ی چوبیمان،

چه قصر ها که بر پا نکرده ایم!

آنان نمی دانند که ما،

در شبگردی های تک نفره و دو نفره ی خیابان ها،

چه بت ها که نمی شکنیم

چه « خدایان » که پس نمی زنیم.

آنان نمی دانند که ما چه می گوییم.

 

ماییم و گناه و چهره ای شیرین

آنان و غبار و غصه ای دیرین

ماییم و خداییم و خوشی های سبک

آنان و خدا و آرزوهای بزرگ

 

گر چه ما ساکن کویی هستیم

که سرما زده است و یخبندان،

در کلبه ی خود

آتشی مهیب داریم.

اما،

آتش را در دل خود نگاه می داریم

چرا که همسایه ها،

برف ها را دوست دارند

و هیزم نمی آورند.

عریان هم نمی شویم

آتش دل بهتر است تا نگاه بی شرمانه ی دزدان!

 

اما می دانیم که روزی

آتش آسمان ما

برف ها را آب خواهد کرد.

 

 

برکت باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:35  توسط بیگانه | 

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

 

می گویند قریب پنجاه سال است که گاو نفس کشیده است.

پس چرا برف های حیاط کوچک من همچنان یخ بسته است؟ سر انگشتانم را ببین. ترک برداشته است!

من، اینچنین منجمد، توان خندیدن ندارم. خواب می بینم؟ عریانی مرا حتی در خانه ام می پایند که هی! فلانی را ببین! هوای به این سردی، هوس عشقبازی به سرش زده است. پس چگونه است که دختران همسایه عریان بر روی بام ها ظاهر می شوند؟؟!!!

مگر هیزم این آتش چند قرن است که مرده است؟ که اینگونه بر سرما دل می سوزاند؟ مگر این قرص طلایی همانی نیست که جهانی از او روشن است؟ پس کجاست؟ من یخ زده ام . به فریادم برسید.

هیزم بیاورید. هیزم تازه. وای... خدارا! بگذارید بیاورند. بگذارید هیزم بیاورند. این ها دیگر رمق ندارند. هیزم بیاورید.

آه...

من باغ و چشمه نمی خواهم. بگذارید هیزم بیاورند.

و گر نه مجبور می شوم از آسمان بخواهم آتشی بر حیاط کوچک من ببارد. شاید برف ها آب شوند.

 

برکت باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:41  توسط بیگانه | 

یکی تیشه بگیرید پی حفره ی زندان

چو زندان بشکستید شما شاه و امیرید

 

سال هاست که می گذرند، روزهای بی پایان از پی هم. تو بسیار کوشیده ای. باغ ها ساخته ای. از خون دل. شب و روز آن نهال ها را آب داده ای. تا به درختانی چنین عظیم بدل شوند. غصه هایت را به یاد بیاور، آنگاه که کسی بر کژی قامتشان می خندید. و تو چه غمگین می شدی.

و می شوی. زمستان ها را به چه امید به سر می بری؟ به امید بهار؟ تا شاید باز، باد بهاری دم مسیحایی بر جان این چوب پاره ها بدمد و سبزه ای بروید و شکوفه ای بزند؟

اما اگر این بار بهار آمد و باد نیامد چه؟ یا اگر دم عیسایی نداشت چه؟ اگر چوب پاره های تو جان نگرفتند، می خواهی چه کنی؟ باز هم می خواهی عمر گرانمایه را پای این درختان بگذاری؟ که حتی صدایت را پاسخی نمی توانند داد!

این نور از کجاست؟ خیال می کنی از چنار بلند باغ توست؟

نه خیر جانم! این نور از آفتاب است. آنکه بس بالاتر از باغ هاست.

تبری بردار و این ها را همه قطع کن. تا آفتاب را ببینی.

آیا می توانی؟

 

برکت باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 0:36  توسط بیگانه | 

تو را ز کنگره ی عرش می زنند صفیر

ندانمت که در این خاکدان چه افتاده ست

 

بیا برویم.

کنج خانه که انتظار قاصد را نمی کشند. سوار، از جاده می آید. آنجا که باید خاکش را خورد. آنجا که تشنگی اش آزمون مردی است و تنهایی اش غمناک.

بیا برویم.

اینجا چیزی نیست. ارزش ماندن ندارد. مگر نمی بینی؟ حتی زایشش هم پر است از درد و خون و جیغ و فریاد! پروازش را بهایی گرانبها باید پرداخت.

بیا برویم.

اینچنین که تویی، آنچنان دور مانده ای که پرواز آرزویت را چون نقطه ای بر آبی بلند می بینی. چه شد آن همه شور؟ کجاست آن دنیای شوق؟ کجاست آن دریای عشق؟ کجاست؟

بیا برویم.

بیا به بالای کوه و نظر کن. جهانی راببین که زیر پایت چون کودکی آرام در خواب است. تا به حال چنین معصومش دیده بودی؟ چنین آرام؟ چنین تهی؟ برف ها را ببین. نترس. سرما توهم است. شاید روزی قسمت تو شود که گوزنی در غار مأمور گردد تا تنت را گرم نگاه دارد. تا تو با فراغ بال به سیاحت آسمان هایی بپردازی که دست هیچ بلند آوازه ای بدان نرسیده ست. مگر آنانی که در عشق غوطه می خورده اند.

بیا برویم.

چگونه است که چشمانت بر اینهمه زیبایی بسته می ماند؟ بر اینهمه رؤیا؟ مگر نمی گویی که اهل این دیار نیستی؟ مگر خود را اختر فراز گنبد هفتم نمی دانی؟ مگر بر آن نیستی تا روزی بر سریر پادشاهی پدر بنشینی؟ پس چه شد شاهزاده؟ چه شد  که در مرداب لذتی اسیر آمده ای که چنین گوش خراشانه آبرو می برد؟

بیا برویم.

دست تو نیست. بخواهی یا نخواهی زاده ی این خاندانی و پادشاهی ِ نه این ملک، که تمامت آسمان و زمین از آن توست. حتی مرگ هم فرارت نمی دهد. تو که نمی خواهی همچون کسانی باشی که لجوجانه پا بر بخت خویش نهاده و آن را لگد کردند!؟ آنان که فاتحان دروازه های شقاوت خود بودند وبیهوده خود را به زحمت انداختند. آنان که گوش به ندای ناجی نسپردند و چنان اسمی بر تاریخ حک کردند که هزاره ها را برای پاک کردن ننگش گذراندند. آنان ترسو بودند تو نیستی!

بیا برویم.

تو برگزیده شده ای. همانروز که جامه ی انسانی بر تن کردی و دیگر راه گریزی نیست. اسیر جبری سعادت بخش گشته ای. آنروز که غصه هایت را سر به دیوار می کوبیدی باید فکر چنین روزی را می کردی. زشت است!! تو درد را قدری آموخته ای. همچون بی دردان مباش!

تو برگزیده شده ای. بکوش تا باز هم برگزیده شوی و باز هم.

بکوش.

بیا برویم.

برکت باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 2:59  توسط بیگانه | 

رهزن دهر مخفته ست مشو ایمن ازو

اگر امروز نبرده ست که فردا ببرد

 

 

هان پسر؟! لنگ می زنی؟

شنیده ام شب ها که به خانه می آیی، چشمانت سرخ است!

چه ات شده است؟ خیال کرده ای که اینجا مرغزاری است خرم و سرسبز که هر گوشه اش مأمن خرگوشی چابک است یا باغی فریبا که هر شاخش پناه بلبلی خوش آواز؟ نه جانم! قدم در بیابانی گذاشته ای که از برای نوازش پاهایت تیغ های تیز قامت راست کرده اند و مارانش شب ها خواب قوزک پایت را می بینند.

کژدم این فردوس به کمین نشسته در انتظار خیال رقصنده ی تو. لحظه ای غفلت او را بس است. کافی است نظری از پای یار برداری و به سر خود اندازی. زهر زردش سرخی خون تو را چنان می بلعد که خود انگشت حیرت به دهان بگیری که چه شد؟؟!!

بر او مگیر. دم او از عشق چنین خمیده و غریب است. او استادی است تا به تو بیاموزد که چشمانت را مواظب باشی. او می گوید تا در این مُقام نیش ننوشی، نمی توانی خرقه ی یار را بپوشی! پس به او عشق بورز! اما خود را از گزند نیش او در امان بدار. ضرورتی نیست که این راه را چنین پردرد بروی. درد، جای دیگری در انتظار توست.

از این بیابان فرار مکن که راه فراری نیست. بعد از این یکی دیگر است و بعد، دیگری. آرام برو تا راه را به تو نشان دهند. تو به بال نیازمندی. نگاه کن! روی شانه هایت جوانه زده است!

 

برکت باشد                      

                                                     

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 15:12  توسط بیگانه | 

خرم آن روز کز این منزل ویران بروم

راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

 

 

باور مدارید که در پس انتظارم،

چیزی جز گذر از آن لحظه ی با شکوه باشد.

لحظه ی پرواز!

لحظه ی ورود به اقلیم خدا!!

خدا خود بهتر می داند که در ورای نا آگاهی آرزوهایم چه...

-یا بهتر بگویم-

«که» را جسته ام.

 

اگر فریاد های خفته ی مرا

ندایی جز آنکه باید،

لبیک گوید،

چتر گستاخی بر بالای سرم علم خواهم کرد

و به همه خواهم گفت که پنجره بسته ی مرا

-گر می توانید-

سنگی بیابید.

 

لحظه لحظه هایم را در بی تابی فردایی می گذرانم

که از دستانم می گریزد.

بروید مردم.

بروید.

که مرا دیگر دماغ پوییدن راه صواب نیست.

 

من نیامده ام تا به سنگی ببالم که بر گورم می نهند

یا نامی را که پدرم پنهانی از پستوی تاریخ وارث شده، بنازم.

واین طوق طلایی را که بر گردن من است،

من نیاویخته ام تا بازش کنم.

کار من این نیست.

 

مجالی گرانبها مراست.

اما بس کوتاه.

با گذر هر ثانیه، موجی از کف رفته می بینم که سوار بر آن،

مردان خدا، فارغ از گرانی دنیا

به سوی ابدیت رهسپارند.

 

خدایمردانی از می وصل چه هوشیار

و من جام شوکران به دست،

خزیده به زیر سایه ی دیوار.

در آن دور دست ها چراغی می بینم

که نمایاننده ی راهی است دور.

و چندی است که گوش هایم را نوایی می نوازد

گوش دهید...

...

کوس رحیل است که می خروشد

                                                 گویا هنگام سفر است!!...

 

برکت باشد.

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 19:55  توسط بیگانه | 
بنمای رخ که خلقی حیران شوند و واله

بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید

 

مردمان را زخمی است

که اگر بگشایند

اندکی از سر آن

شور و غوغای جهانسوزش را

مرده ها می رقصند!!...

 

برکت باشد

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 13:4  توسط بیگانه | 

مرا در خانه سروی هست کاندر سایه ی قدش

فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

 

جوابی که دوست بسیار عزیزم رسا برای کلام نخست من نوشت:

 

دست و دستار و سر و پا...

من به خط و خانه ی تو...

تو به اندیشه و نازک حس نسیم...

دستفروش!

پاهایم زخمی

سینه مالامال آزادی است

 

تو چه می پردازی؟

که به آزادیِ رفتار چو منی می ترسی!

تو چه می پردازی؟

من همه را یکباره به تو می فروشم

که به خط و دایره ای سر بگذارم

 

تو چه می پردازی؟

که همه در همهمه اند

که تو را می کشندت چه حریص!

که تو را باز ستانند ز خدا!!

تو چه می پردازی؟

یکی آزاد ز بیداد و تو در بند نیایش

چه اسیر!!!

تو چه می پردازی؟

 

کودکان حیرت زده اند.

 

ما به امید نیستیم

نیستیم

که به بازار تو آزادگی ها به درهمی پوسیده بر تن کنیم.

نیستیم.

 

تو و کسب و کارت را

به عشقی در پستویی و

دستی بر تنی گرم

                                      خواهند فروخت

               مشتریان...!!!!

 

برکت باشد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 17:5  توسط بیگانه | 

گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت

گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

 

 

خطی به دور خود خواهم کشید.

همگان را اجازه ی گذر از این خط هست؛ و مرا نیز.

آن سوی این خط غوغایی برپاست. وای! بنگر که در میدان شهر مردمان جمعند. گویی صحنه ی اعدام یکچند کبوتر است. آنهایی که بی اجازه! پا به حریم ممنوعه گذاشته اند. یا شاید خبر آمده است. از دریاهای دوردست. یا خلیج نزدیک. شاید زیر سایه ای در نخلستان لاشه ای یافته اند. دستی، سری، پایی، ... یا شاید جشن است. مردم هلهله کن. شادند و مست. می کوبند پا و می افشانند دست. من نمی دانم چه سرّی در میان همهمه است. با این حال می دوم. به سوی خیل سیاهی ها. و می بینم که هیچ نیست! دوره گردی آمده است. از همان هایی که مردم دوستش دارند. سر آدم می خرد. به بهایی اندک. و به جایش به فریب خوردگان، سکه و کاغذ و کت و شلوار می فروشد. و چه نادانند آنان که سپاسگزارانه در مقابل سخاوتش به سجده می افتند و پای فداکاریش را می بوسند. همان هایی که عظمتش را می ترسند و سازش را می رقصند.

 

با دهشتی سترگ می گریزم. به خود نهیب می زنم که هی! خطی به دور تست. تو را چه به شیوه ی فاسقان پلید؟ یا نیکزادان پاک؟ قهرمانی از آن دیگران. افسانه برای راویان. و شهامت ارزانی دروغ پردازان. اینها تو را چه کار؟! تو همین خط را بگیر. افسار دنیا همین خط است. خطی سپید؛ که به دور تست.

 

خطی به دور خود خواهم کشید.

تنها جای امن، درون این خط است. مرا با بیرون کاری نیست. و اگر هست، غفلتی احمقانه ست که ناشکیبایی اش بیرون رانده یا شیطنتی بچگانه ست که مرد دوره گردش فراخوانده. و گر نه جای من، همین دایره است.

خطی به دور خود خواهم کشید.

 

برکت باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 16:35  توسط بیگانه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
باشد تا مزار آرزوهایمان را در دولت تو فاتحه ای بخوانیم. شاید نه از دوستان تو باشیم، اما مریدانی هستیم که هوای عاشقی در سر داریم. راست بگو. چشم ها را به خود خیره داشته ای که چه؟ نکند رخ ننموده سفر کنی. کار دست عاشقانت ندهی. همگی چشم به دست تو، پا ها آماده و گوش ها تیز، تو بزن. همه می رقصند. می گویند در فراسوی مکان و زمان اقیانوسی است، آکنده از عشق و رحمت. راهش را دانندگان اسرار دانند و بس! اسرار کجاست؟ تو بگو. نه. من می گویم. اسرار تویی. مکاشفه ی دوستان به مراقبت نشسته. مکاشفه ساز. مکاشفه گر. مکاشفه جو. اسرار تویی. دکترین اسرار.

برکت باشد.

پیوندهای روزانه
برنامه نویس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
آرشیو موضوعی
کوچه میخواستم نه امید
نویسندگان
بیگانه
رسا
پیوندها
دیوانه
پرواز را به خاطر بسپار...
زاها می توان آموخت می توان بود
جوینده (حقیقت خدا)
جایی برای کمی زندگی
کافه آنتراکت
معاشران قرابه
به همین سادگی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM