تبليغاتX
دکترین اسرار
کلمات خدا از دهان تو بیرون می آیند دکترین اسرار

لاف عشق و گله از یار؟ زهی لاف دروغ!

عشقبازان ِ چنین مستحق هجرانند!

 

مورچه های کوچک بیچاره

از این دنیای بزرگ چه می فهمند؟

حرفهای مضحک یک زاغ

پرنده ای بلند پرواز تر

آخر این زاغ چه می فهمد از بی کرانی دشت؟

صداها در هم می پیچد

و انسان

با شکو ه ترین کرامت آفرینش می خواند خود را

و زبان به ترحم خواهد گشود

نه؟

پچ پچ مبهم در فراسوی زمان

و آن کس که شاید خدا میخوانندش

این انسان کوچک بیچاره

 واژه ی مسخره ی دوستت دارم

شاید تفریح بچگانه ی خدایان باشد

و( با تو بودن )توهین به یگانگیست!

دل دروازه ی هوسهایی ست

که صادقانه خود را

در پس باشکوه ترین واژه ی بی معنا پنهان کرده اند

عشق

کاش من نیز مورچه ای بیچاره بودم

و یا دروغ میگفتم

 کاش ...

و فراموش می کردم تمسخر بسترهای خون آلوده را

وصل!

عجب حیرت آور است این خواهش

که لباس عاریه ی حیاتش را از دو کوچه آن طرفتر خریده

همان جا که دلال بزرگ زندگیها استاده

من دیوانه

من افسرده ای نا امید

من گنه کاری آینه به دست

من از من بیزار

بگو که التیام یابد درد زبان زخم های من

و یا مرا به کتاب هشت نقد  عشق حواله کن

کاش فراموش میکردم

تردیدهای نگاهی را که مست شهوت

می خزید و

چیزی به نام من را می بلعید

عجب لذتی

کاش فراموش میکردم  (تو را برای تو میخواهم)

کاش تنهاییم را با فروغ قسمت نمی کردم

وتاریک می ماند ادعای عاشقیم

مورچه های کوچک بیچاره

از این دنیای بزرگ چه می فهمند؟

 

 

 برکت باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 23:56  توسط رسا | 

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

 

 

من هر شب به فراسوی ابرها می روم

دوستی در آنجا انتظار مرا می کشد

یک پری عریان!

بال های بلورینش را برای من تکان می دهد

و دست هایش را بر رئی سینه های برهنه اش می کشد

پرواز کنان به من نزدیک می شود و مرا می بوسد

 

او را در آغوش می گیرم

و برایش قصه می گویم

از قصه هایی که روی زمین از او می گویند

او فقط لبخند می زند

و چشمانش تمنای بوسه ای دیگر می کنند

من به او معتادم

او به من

 

همه باغ های دنیا از آن منست

علفزار های بلند، رقصنده با موج

بر روی تپه ای رو به سردی

رقص خیال باران

سوزش آفتاب تابستان

شب های اردیبهشت

همه از آن منست

اگر من

پری کوچکم را فراموش نکنم

احساسم را

ذهنم را

جسمم را

حافظه ام را

خودم را

خدا را!

 

 

برکت باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 14:44  توسط بیگانه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
باشد تا مزار آرزوهایمان را در دولت تو فاتحه ای بخوانیم. شاید نه از دوستان تو باشیم، اما مریدانی هستیم که هوای عاشقی در سر داریم. راست بگو. چشم ها را به خود خیره داشته ای که چه؟ نکند رخ ننموده سفر کنی. کار دست عاشقانت ندهی. همگی چشم به دست تو، پا ها آماده و گوش ها تیز، تو بزن. همه می رقصند. می گویند در فراسوی مکان و زمان اقیانوسی است، آکنده از عشق و رحمت. راهش را دانندگان اسرار دانند و بس! اسرار کجاست؟ تو بگو. نه. من می گویم. اسرار تویی. مکاشفه ی دوستان به مراقبت نشسته. مکاشفه ساز. مکاشفه گر. مکاشفه جو. اسرار تویی. دکترین اسرار.

برکت باشد.

پیوندهای روزانه
برنامه نویس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
آرشیو موضوعی
کوچه میخواستم نه امید
نویسندگان
بیگانه
رسا
پیوندها
دیوانه
پرواز را به خاطر بسپار...
زاها می توان آموخت می توان بود
جوینده (حقیقت خدا)
جایی برای کمی زندگی
کافه آنتراکت
معاشران قرابه
به همین سادگی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM