تبليغاتX
دکترین اسرار
کلمات خدا از دهان تو بیرون می آیند دکترین اسرار

مفتی شهر بین که چون لقمه ی شبهه می خورد

پاردمش دراز باد  آن حیوان خوش علف!

 

 

 چکمه هایم خیس خیس

پاهایم یخ زده در بستر شهر برف آلوده سرد

سیاهی مسافران مانده در راه

به زحمت

به چشمانی که بی اختیار من و ما

تنگ تنگ

و از روزنی که نیست

می پایند تنها تیغی را که می درد سکوت

پر سیاه و صدایی زخم

جای بلبل در بهار

به رنج سرمای بی انتها می افزاید

 

سر می خورد کسی

زخمهایش بسیارو خون منجمد

دستی به خیال زیبایی

خط می کشد بر تن شیشه

دو چشم کنجکاو

پشت سوراخ گستاخی پدر می پاید پاهای یخ زده

کاش به حاصل بیرون آمدن از خانه می اندیشید

 

 

سوزو سرما حاصل ماست

شاخه هایی که به رندی در بهارمی بالند

چون ستونهای یخی شعاع دید را تنگتر می کنند

با شما هستم پس کجاست آن بر شیرین آبدار؟

 

 

کسان همسان به سرمای شهر

مشغول شمارش های بی انتهای زندگی پشت دخل

بی کسان همسان برف

مشغول شمارش های پایان زندگی

شاید که خانه ای گرم است

کمی آن طرفتر از سایشهای دست کودک بی مادر

پارسای ته کوچه عبایش را به خود می کشد

به راستی امروز کسی قامت نمی بندد با عبا

یخ زده دروازه های مهر و آب با شهر

عبایت همان به که بپیچد به بر و پا

 

 

راه مدرسه کو

کاش قلم آبیم را ته جببم نگاه مبداشتم

آه که این سرما با قلم چه میکند!

کسی سر می خرد

واز روزنی که نیست

خیره

به واژگونی ها

فصل گرم افسانه است

طاقت بیار

خیال است

خیال آن که تکیه زده بر صندلی  چوبیش

همان که هیمه های  وهم چاکرانش زبانه ها کشید

 

 

زانوانم یخ زده

تا زبانم راه کوتاه

کسی تنهاییم را از روی شانه هایم می تکاند

بی آنکه ببینم

به چه می اندیشی ؟

تکاندن برف از شانه های  آدم برفی؟

نفسی گرم میگشاید قفل تن

من همیشه با توام

وتو هر روز بند آرزوهایت تنگتر است

خورشید بی منبرو ساز جای دیگر تابید

با من بیا

چکمه هایم خیس خیس جا می گذارم جای تن

رد پایم یخ زده در بستر شهر برف آلوده سرد

وباز روزن شیشه ها بسته است!!

 

 برکت باشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 14:5  توسط رسا | 

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست!

 

آری دوست

« سرما از خانه ی همسایه هاست!»

همسایه ها نمی دانند که من و تو

در کنج کلبه ی چوبیمان،

چه قصر ها که بر پا نکرده ایم!

آنان نمی دانند که ما،

در شبگردی های تک نفره و دو نفره ی خیابان ها،

چه بت ها که نمی شکنیم

چه « خدایان » که پس نمی زنیم.

آنان نمی دانند که ما چه می گوییم.

 

ماییم و گناه و چهره ای شیرین

آنان و غبار و غصه ای دیرین

ماییم و خداییم و خوشی های سبک

آنان و خدا و آرزوهای بزرگ

 

گر چه ما ساکن کویی هستیم

که سرما زده است و یخبندان،

در کلبه ی خود

آتشی مهیب داریم.

اما،

آتش را در دل خود نگاه می داریم

چرا که همسایه ها،

برف ها را دوست دارند

و هیزم نمی آورند.

عریان هم نمی شویم

آتش دل بهتر است تا نگاه بی شرمانه ی دزدان!

 

اما می دانیم که روزی

آتش آسمان ما

برف ها را آب خواهد کرد.

 

 

برکت باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:35  توسط بیگانه | 

 در این سرما و باران یار خوشتر 

نگار اندر کنار و عشق در سر

 

سوز و سرما از حیاط همسایه هاست، جوانه ی نازک بر تن آن درخت در گوشه ی حیاط خانه ی ماست. آی وزش های بهاری کسی اینجا قامتش را بر افراشته به زحمت در بستر برف ، تنش سرد رخش سبز منتظر توست ، بوز ای دمشهای زنده ساز...

سوزو آتش از سینه ی ماست. بسوزان ای عشق ناب عشق پاک... تا بر کشد جوانه از تن مرده ی سالها... بنازد به بارو برش ، بسازد به شاخ و تنش خانه ای در حیاط آفتاب!

نظر می کنم تشنه تشنه ،به هر سو به هر کو از برای آب ناب یا که جرعه ای از شراب ،دریغا پس کجاست ، آی همسایه یخ زده در بستر هوسها،چه فاش است عشق بازیهایت به بازار، آن جرعه که بر بالای منبر می سرایی پس کجاست ؟ اشکهای یخ کو کجا از آن زنده هاست، هان کین همه مردگیها دم میدمد بر زنده ها ، تا در کُشد هر زنده را ، تا در نگیرد زندگی بر شاخه ها؟ ای همه ترس و هوس با توام همسایه ی بالای باغ،در لباس باغبانی تیشه هایت تیز تیز از برای ریشه هاست، فکر دزدکی جادوی تیره می کشند بر منبرت تا بهار، این همه طبل و قمارو ابر سرد با تو ام عریانی بالای بام، ای که به زنجیر ها بسته ای شادیت را ، می فروشی روشنی های تنت را ، خنده های وحشیانه ، میکشد بی زحمت و رنج و عذاب ! آینه اینجاست ، خانه مرد منبر پنجره بر پنجره رو به روی خا نه آنجاست، می خزد هوسهایش بر تنت ، با توام حاصل آن همه نذر و دعا ، پس کجاست؟

نوش و نازو شاهد و جام بی مرد منبر جای دیگر مال ماست. می نشینم تا بهار ، با شکوفه با نسیم ، باز میگویم خط به خط این رازها، ای رهگذر این حکایت در به در همسایه و هر روز ماست ، بگذر و با خود ببر سر به سر این اشارت تا بهار...

برکت باشد.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:10  توسط رسا | 

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

 

می گویند قریب پنجاه سال است که گاو نفس کشیده است.

پس چرا برف های حیاط کوچک من همچنان یخ بسته است؟ سر انگشتانم را ببین. ترک برداشته است!

من، اینچنین منجمد، توان خندیدن ندارم. خواب می بینم؟ عریانی مرا حتی در خانه ام می پایند که هی! فلانی را ببین! هوای به این سردی، هوس عشقبازی به سرش زده است. پس چگونه است که دختران همسایه عریان بر روی بام ها ظاهر می شوند؟؟!!!

مگر هیزم این آتش چند قرن است که مرده است؟ که اینگونه بر سرما دل می سوزاند؟ مگر این قرص طلایی همانی نیست که جهانی از او روشن است؟ پس کجاست؟ من یخ زده ام . به فریادم برسید.

هیزم بیاورید. هیزم تازه. وای... خدارا! بگذارید بیاورند. بگذارید هیزم بیاورند. این ها دیگر رمق ندارند. هیزم بیاورید.

آه...

من باغ و چشمه نمی خواهم. بگذارید هیزم بیاورند.

و گر نه مجبور می شوم از آسمان بخواهم آتشی بر حیاط کوچک من ببارد. شاید برف ها آب شوند.

 

برکت باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:41  توسط بیگانه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
باشد تا مزار آرزوهایمان را در دولت تو فاتحه ای بخوانیم. شاید نه از دوستان تو باشیم، اما مریدانی هستیم که هوای عاشقی در سر داریم. راست بگو. چشم ها را به خود خیره داشته ای که چه؟ نکند رخ ننموده سفر کنی. کار دست عاشقانت ندهی. همگی چشم به دست تو، پا ها آماده و گوش ها تیز، تو بزن. همه می رقصند. می گویند در فراسوی مکان و زمان اقیانوسی است، آکنده از عشق و رحمت. راهش را دانندگان اسرار دانند و بس! اسرار کجاست؟ تو بگو. نه. من می گویم. اسرار تویی. مکاشفه ی دوستان به مراقبت نشسته. مکاشفه ساز. مکاشفه گر. مکاشفه جو. اسرار تویی. دکترین اسرار.

برکت باشد.

پیوندهای روزانه
برنامه نویس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
آرشیو موضوعی
کوچه میخواستم نه امید
نویسندگان
بیگانه
رسا
پیوندها
دیوانه
پرواز را به خاطر بسپار...
زاها می توان آموخت می توان بود
جوینده (حقیقت خدا)
جایی برای کمی زندگی
کافه آنتراکت
معاشران قرابه
به همین سادگی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM