تبليغاتX
دکترین اسرار
کلمات خدا از دهان تو بیرون می آیند دکترین اسرار

از پی فرزند صد فرسنگ راه

او بگردد درحنین و آه و آه

 

 

آه ای آهِ سر گردان کجا؟

بیچاره دامن دار

باز مانده در راه

هان که می تازی بر او

که را یافته ای بیتاب کجا؟

میگذری

پود نقشت می نماید راز

نقش میزنی فاش

بر تار اسرار کجا؟

 

میکشد بر بستر خاک تنی

ببین

تا چون کشد بار دگر بار گران در بدنی

کسی منتظر توست باز

شاید

خاک مرده

بادهای کوهستان کجاست

ای آه سرگردان کجا؟

 

اینجا کسی جا می گذارد رد خویش

گامهای مردگان

هرز میگردد بر آن

وحاصل

تو ای آه

ناله ی بی سود و پایه

جمله در بند، بی منت لحن و کلام!

سرخوشی چون در کشی

تا در کشندت بر مزار مدعی

 

لختی بمان

شاید که شادی جای تو

در نوردد زیرو بالا تارو پود

لختی بمان

چو یابم رد پای یار را

زنده ام

میگذرد

چون عاقبت

از کنار کوچه نادانیم

لختی بمان...

 

 

 برکت باشد.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 1:9  توسط رسا | 

یکی تیشه بگیرید پی حفره ی زندان

چو زندان بشکستید شما شاه و امیرید

 

سال هاست که می گذرند، روزهای بی پایان از پی هم. تو بسیار کوشیده ای. باغ ها ساخته ای. از خون دل. شب و روز آن نهال ها را آب داده ای. تا به درختانی چنین عظیم بدل شوند. غصه هایت را به یاد بیاور، آنگاه که کسی بر کژی قامتشان می خندید. و تو چه غمگین می شدی.

و می شوی. زمستان ها را به چه امید به سر می بری؟ به امید بهار؟ تا شاید باز، باد بهاری دم مسیحایی بر جان این چوب پاره ها بدمد و سبزه ای بروید و شکوفه ای بزند؟

اما اگر این بار بهار آمد و باد نیامد چه؟ یا اگر دم عیسایی نداشت چه؟ اگر چوب پاره های تو جان نگرفتند، می خواهی چه کنی؟ باز هم می خواهی عمر گرانمایه را پای این درختان بگذاری؟ که حتی صدایت را پاسخی نمی توانند داد!

این نور از کجاست؟ خیال می کنی از چنار بلند باغ توست؟

نه خیر جانم! این نور از آفتاب است. آنکه بس بالاتر از باغ هاست.

تبری بردار و این ها را همه قطع کن. تا آفتاب را ببینی.

آیا می توانی؟

 

برکت باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 0:36  توسط بیگانه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
باشد تا مزار آرزوهایمان را در دولت تو فاتحه ای بخوانیم. شاید نه از دوستان تو باشیم، اما مریدانی هستیم که هوای عاشقی در سر داریم. راست بگو. چشم ها را به خود خیره داشته ای که چه؟ نکند رخ ننموده سفر کنی. کار دست عاشقانت ندهی. همگی چشم به دست تو، پا ها آماده و گوش ها تیز، تو بزن. همه می رقصند. می گویند در فراسوی مکان و زمان اقیانوسی است، آکنده از عشق و رحمت. راهش را دانندگان اسرار دانند و بس! اسرار کجاست؟ تو بگو. نه. من می گویم. اسرار تویی. مکاشفه ی دوستان به مراقبت نشسته. مکاشفه ساز. مکاشفه گر. مکاشفه جو. اسرار تویی. دکترین اسرار.

برکت باشد.

پیوندهای روزانه
برنامه نویس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
آرشیو موضوعی
کوچه میخواستم نه امید
نویسندگان
بیگانه
رسا
پیوندها
دیوانه
پرواز را به خاطر بسپار...
زاها می توان آموخت می توان بود
جوینده (حقیقت خدا)
جایی برای کمی زندگی
کافه آنتراکت
معاشران قرابه
به همین سادگی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM