![]() |
![]() |
|
| کلمات خدا از دهان تو بیرون می آیند دکترین اسرار |
|
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
ساق بلند بال سایه می افکند بر سر خاک. از شکوهش. ز چشمان تیز. از شکارش. شوق صید گشتن مرا بر دامن کوه، سراسیمه کشانده ست. پر گشوده ست شاهین تیز پرواز... آی ...من اینجایم. رنجور و نفس تنگ، جای من آن بالاست! آی... من به شوق صید گشتن آمده م.مرا دریاب... جای من اینجا نیست... ... ... نم نم باران به کوهپایه به خورشیدی که نیست نورش زائر آب است و صاعقه بر دامن کوه تیز چون تیغ بر کنارم بر زمین بنشست تیر تو خود شاهین شدی پر کشیده از تنت بال بلند پر بکش با من بیا صید منی صیاد شدی پر بکش از خاک نمور
برکت باشد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 18:49 توسط رسا |
|
|
بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم به شرط آنکه ننمایی به کج طبعان دل کورش
قامتی در مه پیداست هر کسی می شناسدش – به تعبیر خویش- قامتی است آلوده به نور آکنده از عشق نه به تدبیر، نه به تقدیر که به او می اندیشند او کیست؟ که در مه ایستاده به لبخند نرم روشن؟! کاش به زبان به لحن ساده ی دوستی او را می گفتم که به رأی در نیامیزد این احساس قامتی در مه پیداست می کشد و در هم می پیچد عشق را معنا را او کیست؟ آری، آینه در مه پیداست!! آری... آنچه در مه پیداست، قامتی است! چون تویی و تو چون او دریاب دریاب! قامت را
برکت باشد |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم آذر 1386ساعت 9:41 توسط رسا |
|
|
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
باور مدارید که در پس انتظارم، چیزی جز گذر از آن لحظه ی با شکوه باشد. لحظه ی پرواز! لحظه ی ورود به اقلیم خدا!! خدا خود بهتر می داند که در ورای نا آگاهی آرزوهایم چه... -یا بهتر بگویم- «که» را جسته ام. اگر فریاد های خفته ی مرا ندایی جز آنکه باید، لبیک گوید، چتر گستاخی بر بالای سرم علم خواهم کرد و به همه خواهم گفت که پنجره بسته ی مرا -گر می توانید- سنگی بیابید. لحظه لحظه هایم را در بی تابی فردایی می گذرانم که از دستانم می گریزد. بروید مردم. بروید. که مرا دیگر دماغ پوییدن راه صواب نیست. من نیامده ام تا به سنگی ببالم که بر گورم می نهند یا نامی را که پدرم پنهانی از پستوی تاریخ وارث شده، بنازم. واین طوق طلایی را که بر گردن من است، من نیاویخته ام تا بازش کنم. کار من این نیست. مجالی گرانبها مراست. اما بس کوتاه. با گذر هر ثانیه، موجی از کف رفته می بینم که سوار بر آن، مردان خدا، فارغ از گرانی دنیا به سوی ابدیت رهسپارند. خدایمردانی از می وصل چه هوشیار و من جام شوکران به دست، خزیده به زیر سایه ی دیوار. در آن دور دست ها چراغی می بینم که نمایاننده ی راهی است دور. و چندی است که گوش هایم را نوایی می نوازد گوش دهید... ... کوس رحیل است که می خروشد گویا هنگام سفر است!!... برکت باشد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم آذر 1386ساعت 19:55 توسط بیگانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
باشد تا مزار آرزوهایمان را در دولت تو فاتحه ای بخوانیم. شاید نه از دوستان تو باشیم، اما مریدانی هستیم که هوای عاشقی در سر داریم. راست بگو. چشم ها را به خود خیره داشته ای که چه؟ نکند رخ ننموده سفر کنی. کار دست عاشقانت ندهی. همگی چشم به دست تو، پا ها آماده و گوش ها تیز، تو بزن. همه می رقصند. می گویند در فراسوی مکان و زمان اقیانوسی است، آکنده از عشق و رحمت. راهش را دانندگان اسرار دانند و بس! اسرار کجاست؟ تو بگو. نه. من می گویم. اسرار تویی. مکاشفه ی دوستان به مراقبت نشسته. مکاشفه ساز. مکاشفه گر. مکاشفه جو. اسرار تویی. دکترین اسرار.
برکت باشد. |
| پیوندهای روزانه |
|
برنامه نویس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
کوچه میخواستم نه امید |
| نویسندگان |
|
بیگانه رسا |
| پیوندها |
|
دیوانه پرواز را به خاطر بسپار... زاها می توان آموخت می توان بود جوینده (حقیقت خدا) جایی برای کمی زندگی کافه آنتراکت معاشران قرابه به همین سادگی |
|
RSS
|