تبليغاتX
دکترین اسرار
کلمات خدا از دهان تو بیرون می آیند دکترین اسرار

مرا در خانه سروی هست کاندر سایه ی قدش

فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

 

جوابی که دوست بسیار عزیزم رسا برای کلام نخست من نوشت:

 

دست و دستار و سر و پا...

من به خط و خانه ی تو...

تو به اندیشه و نازک حس نسیم...

دستفروش!

پاهایم زخمی

سینه مالامال آزادی است

 

تو چه می پردازی؟

که به آزادیِ رفتار چو منی می ترسی!

تو چه می پردازی؟

من همه را یکباره به تو می فروشم

که به خط و دایره ای سر بگذارم

 

تو چه می پردازی؟

که همه در همهمه اند

که تو را می کشندت چه حریص!

که تو را باز ستانند ز خدا!!

تو چه می پردازی؟

یکی آزاد ز بیداد و تو در بند نیایش

چه اسیر!!!

تو چه می پردازی؟

 

کودکان حیرت زده اند.

 

ما به امید نیستیم

نیستیم

که به بازار تو آزادگی ها به درهمی پوسیده بر تن کنیم.

نیستیم.

 

تو و کسب و کارت را

به عشقی در پستویی و

دستی بر تنی گرم

                                      خواهند فروخت

               مشتریان...!!!!

 

برکت باشد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 17:5  توسط بیگانه | 

گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت

گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

 

 

خطی به دور خود خواهم کشید.

همگان را اجازه ی گذر از این خط هست؛ و مرا نیز.

آن سوی این خط غوغایی برپاست. وای! بنگر که در میدان شهر مردمان جمعند. گویی صحنه ی اعدام یکچند کبوتر است. آنهایی که بی اجازه! پا به حریم ممنوعه گذاشته اند. یا شاید خبر آمده است. از دریاهای دوردست. یا خلیج نزدیک. شاید زیر سایه ای در نخلستان لاشه ای یافته اند. دستی، سری، پایی، ... یا شاید جشن است. مردم هلهله کن. شادند و مست. می کوبند پا و می افشانند دست. من نمی دانم چه سرّی در میان همهمه است. با این حال می دوم. به سوی خیل سیاهی ها. و می بینم که هیچ نیست! دوره گردی آمده است. از همان هایی که مردم دوستش دارند. سر آدم می خرد. به بهایی اندک. و به جایش به فریب خوردگان، سکه و کاغذ و کت و شلوار می فروشد. و چه نادانند آنان که سپاسگزارانه در مقابل سخاوتش به سجده می افتند و پای فداکاریش را می بوسند. همان هایی که عظمتش را می ترسند و سازش را می رقصند.

 

با دهشتی سترگ می گریزم. به خود نهیب می زنم که هی! خطی به دور تست. تو را چه به شیوه ی فاسقان پلید؟ یا نیکزادان پاک؟ قهرمانی از آن دیگران. افسانه برای راویان. و شهامت ارزانی دروغ پردازان. اینها تو را چه کار؟! تو همین خط را بگیر. افسار دنیا همین خط است. خطی سپید؛ که به دور تست.

 

خطی به دور خود خواهم کشید.

تنها جای امن، درون این خط است. مرا با بیرون کاری نیست. و اگر هست، غفلتی احمقانه ست که ناشکیبایی اش بیرون رانده یا شیطنتی بچگانه ست که مرد دوره گردش فراخوانده. و گر نه جای من، همین دایره است.

خطی به دور خود خواهم کشید.

 

برکت باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 16:35  توسط بیگانه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
باشد تا مزار آرزوهایمان را در دولت تو فاتحه ای بخوانیم. شاید نه از دوستان تو باشیم، اما مریدانی هستیم که هوای عاشقی در سر داریم. راست بگو. چشم ها را به خود خیره داشته ای که چه؟ نکند رخ ننموده سفر کنی. کار دست عاشقانت ندهی. همگی چشم به دست تو، پا ها آماده و گوش ها تیز، تو بزن. همه می رقصند. می گویند در فراسوی مکان و زمان اقیانوسی است، آکنده از عشق و رحمت. راهش را دانندگان اسرار دانند و بس! اسرار کجاست؟ تو بگو. نه. من می گویم. اسرار تویی. مکاشفه ی دوستان به مراقبت نشسته. مکاشفه ساز. مکاشفه گر. مکاشفه جو. اسرار تویی. دکترین اسرار.

برکت باشد.

پیوندهای روزانه
برنامه نویس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
آرشیو موضوعی
کوچه میخواستم نه امید
نویسندگان
بیگانه
رسا
پیوندها
دیوانه
پرواز را به خاطر بسپار...
زاها می توان آموخت می توان بود
جوینده (حقیقت خدا)
جایی برای کمی زندگی
کافه آنتراکت
معاشران قرابه
به همین سادگی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM