تبليغاتX
دکترین اسرار
کلمات خدا از دهان تو بیرون می آیند دکترین اسرار
ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم

یا جام باده یا قصه کوتاه

فراموش نکن دخترم که هیچ توجیهی برای بودن زیستن و رفتار فشرده و متراکم حیوانی به نام انسان وجود ندارد.
تنها نوعی لذت است که منتشر می شود و گروه انسانها را مجاب به زندگی بهتر می کند و اما بعضی از همین انسانها به خطا و توهم گرفتار میشوند و هم خود را از لذت زیستن محروم میکنند و هم همگروهیهایشان در گروه اقلییت همراه , مثل مذهبییون و یا کفار و متعصبین افکار فلسفی و ...

فراموش نکن دخترم   که اساس نگاههای محروم همان چیزیست که حرمتی ساخته است و بنیان قکر در زندگی گروه انسانها بقاست نه سعادت مندی بر خلاف آنچه که تا به امروز شنیده ای پس هیچ متعصب مذهبی برای سعادت مندی دعا نمیکند و تو اگر معامله بهتری داشته باشی این  گروه با تو خواهند بود !!!

فراموش نکن دخترم که این جمله عین اسارت است(تو آزادی تا خودت دینت را انتخاب کنی) تنها آزادی آین است که چشمانت را ببندی و همان توهمی را خلق کنی که به تو آرامش می دهد و همانقدر سرشار از هر لذتی باشی که می توانست وجود داشته باشد. تو آزادی همین! خواه انتخواب کن خواه نه.

دخترم فراموش نکن که جهان برای احساس گناه تو نمی ایستد و من به تو می گویم آنجا که گناه هست خدا یان بودندو هستند اما آنجاکه احساس گناه هست خدایی نیست . آگاهی درونت را سرشار کن و شادی را بیاب و معصومانه زندگی کن .

 برکت باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:38  توسط رسا | 
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو

 

زیر پای باز دشت آلوده کوه

زیر نگاه کیهانی ستارگان

دل به ریسمان نگاهم

                                                          به رنگ عجیب آسمان بخشیدم

تا بر فراز این سقف که پایانش نیز هست

آنقدر بالا برود که دل به دل آسمان بچسبد...

آنقدر بالا برود که دل از آسمان بزرگتر باشد...

آری آنگاه احساس خواهم کرد

همچون دست کشیدن روی تن معجزه آسای عشقی زیبا

                                                                              احساس خواهم کرد

هزاران نگاه تیره آلوده آسمان گرد را

که هر یک سراغ از نشانی جایی میگیرند

همین دورو برها

نگاهایی که به لحن آرام عاشقانه گاهی

برای رقصیدن ستاره آواز میخوانند

                                                            وهم آلوده

                                                                           مکرر

                                                                                   بی معنا ...  بی معنا

اشکهاشان را به چشمهای رگ به رگ خود می مالند

تا بلرزانند دل نگاه سر گردان بی نشانی را

شاید خدا باید همینجا همین دورو بر ها باشد...

                                                                        ولی نیست!!!

انگار انکار این توهم آسان باشد

کافیست چشمهایت را تا انتهای کیهان ببری و زود

از راه دیگر باز گردی

دیدی که هیچکس آنجا نبود

    اگر

          ستاره

                    ماه

                            آسمان دوده اندوده ی عمیق ساکت

                                                                                  خدا نباشد

                                                                                هیچکس آنجا نیست!!!

به خدا نیست هیچکس نیست

و من دوباره امتحانش کردم

زیر پای باز دشت آلوده کوه

زیر نگاه کیهانی ستارگان

دل به ریسمان نگاهم

                                                            به رنگ عجیب آسمان بخشیدم...

 

برکت باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 15:45  توسط رسا | 

شمس تبریزی به دورت هیچ کس هشیار نیست

کافر و مؤمن خراب و زاهد و خمار مست

 

آفتاب ظهر داغ داغ است

تــــــــــــق.... تــــــــــــق.... تــــــــــــق....

شهر خلوت است

...

او می آید؛ گروهی به دنبالش

 

تــــــــــــق.... تــــــــــــق.... تــــــــــــق....

بازار مسگر ها همچنان زنده است

آفتاب می تابد

...

نوری در چشم هایش می درخشد.

تــــــــــــق.... تــــــــــــق.... تــــــــــــق....

 

 

قدم هایشان تند است

مسگر ها می کوبند

تــــــــــــق.... تــــــــــــق.... تــــــــــــق....

آفتاب بی رحمانه می سوزاند!

او رسید

 

 

دست هایش بالا می رود.

مسگر ها می کوبند

« خلایق نگرانند!» **

 

 

می چرخد!

تــــــــــــق....

یک چرخ...

تــــــــــــق....

دو چرخ...

تــــــــــــق....

او به سماع مشغول است!!

 

« هین سخن تازه بگو تا دو جهان

تــــــــــــق....

« تازه شود، وارهد از

تــــــــــــق....

« حد جهان، بی حد و

تــــــــــــق....

« اندازه شود...

 

برکت باشد

 

** "نه من انگشت نمایم به هواداری کویت

      که تو انگشت نمایی و خلایق نگرانت"   از سعدی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 16:10  توسط بیگانه | 
دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند

پنهان خورید باده که تعزیر می کنند

 

همهمه ها خاموش

شعله کش بر آسمان تیره

به زحمت ز روزنهای غبار پیدا

دیده ها تنگ افتاده

صدای بیمار نفسها هم گره با ناله های باد

کوچه ای برای لختی امن پیدا نیست

سکوت نصیب بعد از هر نهیب

زخمها خشکیده بر دامن کشان

سرمه خاک

گل آلوده خط خون

و غبار بی هدف در دل نمکزار

من

و به افسار کش در دل نامیده موهوم و بی معنا تقدیر

امید همان میوه خشکیده بر دار

به زحمت چشمها پیش پا میپایند

آسمان هیچ منت از بخششش بر من نیست

دستهایم پوسیده بالا پوش در هم می کشید

آن هم خشکید

این چه رنجیست؟

گوشها انباشته از ولوله های ماسه و باد

دهان گشادن ریختن خون خیال است

این چه رنجیست؟

کوشش مرغ بیمار بهر پرواز؟

یا خنده های دشنام کش

چشم بسته

در خیال لبخندهای رو به آینه

این چه رنجیست هان

یا که شاید روزن ریشه انداختن یک جوانه پای دیوار

ریحان و میهمانی و عطر بسیار

آوازو نی و شاید کمی هم غم یار؟

هان چه رنجیست؟

خط خطی های روی کاغذ مرزهاست

تیغها هم روش با بادهاست

خارهای خون آلوده هر سو پیداست

شاید آن پیر مرد یک نشانی میکشید

که بر روی باد و ماسه جانی میکشید

نقشها میزد پاک می شد خط خطی

مرزی نمیبود شاید طرح فردوس می کشید؟

نعره ی تیر مردی لجن پو ش آن را درید

یک پرستو جای پریدن میخزید

من کجا بودم

سکوت در وجودم آرمید

آری میدانم چه رنجیست این

رنج دورانهای خواب و رویاست

رنج فردوسهای ماسه ای

رنج خط خطیهای نا معلوم

رنج نادانی به جای

رنجهای ماندنیست

رنج جنگ قوم ما قوم شماست

رنج نگاه و حسرت یک بستنی است

رنج مرگ یک هوس در بستر است

رنج حکم فضله

حکم خون

حکم قصاص بیگناه

رنج فردوس ما برتر است

آری این رنج وجدان درد هاست

آگاهی مرده بود

این مجلس

مجلس مرده هاست

هر غباری پیکر ژوریده ی مستی ندیده نا سزاست

سازها بوی حرامی میدهند

شاد مانی جای قر بانی میبرند

هم آغوشی دشنام مهر

دوست داشتن کینه کنج گنجه هاست

آری میدانم این چه رنجیست

این رنج نرسیدنهای رساست

                                                                                                         برکت باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 13:8  توسط رسا | 

ما سر به بیابان و تو در جای دگر

ما در غم ایمان و تو عقبای دگر

 

بر پیکر آن خلوت تنهایی ما

خنجر بکشی هر شب و حاشای دگر

 

گر جز سر و چشم تو ببینیم شبی

صد حسرت و صد ناله و حیفای دگر

 

بر کن ز سر این پرده ی بیداد و ببین

در خلق چو انداخته ای محشر کبرای دگر

 

هر جا ز سر بند تو حرفیست ولی

ثبت است بر آن نام خداهای دگر

 

هر جا که دلی در غم یاریست اسیر

زنجیر تواش بسته بر آن پای دگر

 

در زلف چو زنجیر تو ما چنگ زنیم*

تا پا بنهیم بر در دنیای دگر

 

*: یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم: (از سعدی)

 

برکت باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 20:57  توسط بیگانه | 

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم

چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم

 

این نتیجه گیری قطعاً درست است که اجتماعات بشری نیازمند داشتن چیزی به نام عقیده هستند.

 آنها برای التیام دردهایی که در وجدان آنها ریشه دارد، سخت از عقایدی که به هیچ عنوان آن را نمی دانند، پیروی می کنند و این در تمام اعصار صحت داشته! آیا می توان این را نشانه ای از حماقت دانست؟ نه! شاید حقیقتاً احمقانه اینست که کسانی بدون عقیده زندگی می کنند!

 در بطن اجتماع گروهی هستند که هرگز منافع خودشان را در پذیرش یا عدم پذیرش دیگران دخیل نمی کنند! اما مصرانه از آن دفاع می کنند. در واقع آنها مکانیزم اینگونه دارند که عقیده شبیه به یک عضو از بدن آنهاست که در نبودش دشواری های بسیار خواهند کشید! مثل پا، دست یا...!

 روشن فکری یک اصطلاح است که گه گاه گروه احمق تر به کار می گیرند تا کمی این عضو را بخارانند! حقیقت اینست که داشتن عقیده الزامی نیست. هیچ چیز قطعی وجود ندارد تا بتوان بدان استناد کرد و چیزی را اثبات کرد. اما همه متفق القول از آن دفاع می کنند و به همین جهت است که حتی از شمشیر برای به کرسی نشاندن این افکار استفاده می کنند.

 این عضو وظیفه ی توجیه تمام رفتار ها را دارد و می توان گفت دستگاه التیام دردهای وجدان بشر، عقاید اوست و بی عقیدگان از دیدگاه اجتماع مردگانند. مگر می شود کسی باشد که آزاد از هر بند و قید فقط زندگی را بچشد؟

 پس تکلیف در کنار هم بودن چیست و چگونه می توان فریاد و داد برآورد؟ کسی می گفت:«من در لوای این اندیشه است که امنیت و استقلال احساس می کنم». اما تعجب می کرد وقتی می گفتم:«خوب تو قبل و بعد از انجام مناسک تغییر کرده ای؟» در جواب مرا دیوانه خطاب کرد و گفت:«عقاید آدم ها را تغییر نمی دهند!» گفتم:«پس این بالا پوش که نه تو را گرم می کند و نه زیباست و فایده ندارد، و حتی اینکه دستانت را بسته چگونه تو را می پاید؟» گفت:«تو نمی توانی احساس مرا در مورد این عقاید درک کنی چون قلبی سنگی در سینه ات می تپد!»

 گویا راست می گوید که من وجدانم را به عاریه داده ام و دیگر چیزی جز ملال و خستگی نادانی سال ها با من نیست! دیگران آنچنان در توهمات و وعده های ناپیدا دست و پا می زنند که گویی همه چیز را می دانند و به من نمی گویند. و وقتی صادقانه از ایشان می پرسی، آنها می رمند  می روند!

 عجب! حیرت آور است!... که کسانی هستند که حاصل تلاش های خود را با کلام به دیگری می بخشند و اگر به حساب کلام ایشان از ایشان بستانی، کذاب و لا یعقل خواهند بود. چگونه است که سال های سال از کسی که شهود بودنش کذب بودنش و دانش از او نا ممکن است، می خواهیم که به ما دانایی عطا کند و خبری نیست که نیست! اما همچنان قلب در سینه می زند و از او می خواهد؟

 این نتیجه گیری درست است که اگر موجودی به نام خدا نبود، هرگز اجتماعی از مردم که از انسانیت محض بی بهره اند، در کنار هم نمی زیستند و چماق این موجود مبارک است که مانع دریدن آدم به دست آدم است! گویا او خبط آفرینش کرده و اینک در معذوریت نگاه داریشان سال های سال بر ایشان پیغام می فرستد! تا آنها در این مدت که خداوند به خبط ادامه ی این حیات دست می زند، همدیگر را ندرند! تا بعد از فراهم آمدن وعده ها، آنها را که بی هیچ دلیلی آفرید، به مجازات برساند!

 عجبا که حیران یادم به دست خودشان دریده خواهد شد! بی پاسخ! گویا اگر کسی پاسخی دهد، پیمانه ی زهر را نوشیده است!

 

این قطعه از دوست عزیزم «رسا» ست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 7:52  توسط بیگانه | 

لاف عشق و گله از یار؟ زهی لاف دروغ!

عشقبازان ِ چنین مستحق هجرانند!

 

مورچه های کوچک بیچاره

از این دنیای بزرگ چه می فهمند؟

حرفهای مضحک یک زاغ

پرنده ای بلند پرواز تر

آخر این زاغ چه می فهمد از بی کرانی دشت؟

صداها در هم می پیچد

و انسان

با شکو ه ترین کرامت آفرینش می خواند خود را

و زبان به ترحم خواهد گشود

نه؟

پچ پچ مبهم در فراسوی زمان

و آن کس که شاید خدا میخوانندش

این انسان کوچک بیچاره

 واژه ی مسخره ی دوستت دارم

شاید تفریح بچگانه ی خدایان باشد

و( با تو بودن )توهین به یگانگیست!

دل دروازه ی هوسهایی ست

که صادقانه خود را

در پس باشکوه ترین واژه ی بی معنا پنهان کرده اند

عشق

کاش من نیز مورچه ای بیچاره بودم

و یا دروغ میگفتم

 کاش ...

و فراموش می کردم تمسخر بسترهای خون آلوده را

وصل!

عجب حیرت آور است این خواهش

که لباس عاریه ی حیاتش را از دو کوچه آن طرفتر خریده

همان جا که دلال بزرگ زندگیها استاده

من دیوانه

من افسرده ای نا امید

من گنه کاری آینه به دست

من از من بیزار

بگو که التیام یابد درد زبان زخم های من

و یا مرا به کتاب هشت نقد  عشق حواله کن

کاش فراموش میکردم

تردیدهای نگاهی را که مست شهوت

می خزید و

چیزی به نام من را می بلعید

عجب لذتی

کاش فراموش میکردم  (تو را برای تو میخواهم)

کاش تنهاییم را با فروغ قسمت نمی کردم

وتاریک می ماند ادعای عاشقیم

مورچه های کوچک بیچاره

از این دنیای بزرگ چه می فهمند؟

 

 

 برکت باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 23:56  توسط رسا | 

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

 

 

من هر شب به فراسوی ابرها می روم

دوستی در آنجا انتظار مرا می کشد

یک پری عریان!

بال های بلورینش را برای من تکان می دهد

و دست هایش را بر رئی سینه های برهنه اش می کشد

پرواز کنان به من نزدیک می شود و مرا می بوسد

 

او را در آغوش می گیرم

و برایش قصه می گویم

از قصه هایی که روی زمین از او می گویند

او فقط لبخند می زند

و چشمانش تمنای بوسه ای دیگر می کنند

من به او معتادم

او به من

 

همه باغ های دنیا از آن منست

علفزار های بلند، رقصنده با موج

بر روی تپه ای رو به سردی

رقص خیال باران

سوزش آفتاب تابستان

شب های اردیبهشت

همه از آن منست

اگر من

پری کوچکم را فراموش نکنم

احساسم را

ذهنم را

جسمم را

حافظه ام را

خودم را

خدا را!

 

 

برکت باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 14:44  توسط بیگانه | 

به چه دیر ماندی ای صبح که جان من بر آمد

بزه  کردی  و  نکردند  موذنان  ثوابی

 

با توام

ای صبح باران زده

ای همنشان با پاییز

از چه روی سردی با مردمان

چیزی گلویم را می خراشد

شاید تلخی مانده از خوابهای پریشانیست

یا شاید فقط تلخیش را یادگاریست

ای صبح خیس

با تو قمار خواهم زد

شرط آنکه کنج تاریک دل از من

دو خط نور تابیده به شبنمها با تو

قمار می زنم

نگاه بارانخورده صبحگاهی از من

اشکهای بی شمار بر پیکر سرو و سرد سنگ زیر پا از تو

با توام

ای صبح اول

حرفهایم پیچیده به نمدهاست

ساقه تلخ ته وریشه انداخته در ذهن

زبانم دوخته بر قامت افسانه بازیهای دوست

چشمان خمار

پای در گل و جانم عاریه دو پیمانه لب پریده

و رخنه های زیر و بالا

شوریده هزار صبح باران خورده آرام

با توام که نقش زده قماری با صبح اول

گونه هایت سرخ است

تنت گرم گرم

و پشت لبخندهایت هیچکس نیست

ای که می رقصی دست بر دوش و پای در پیش

من قمارم را باخته ام پیشاپیش

برسان سلام مرا به آشیان شاهین و بگو

صید زخم خورده ای در پی صیاد می لنگد

بگو که چاله های زیر پایش به سرما نزدیک است

و اگر رحمیست

اینجا زخمیست

و اگر سکوت پاسخ سلامم داد

تو بگو

که مستی زخم خورده و تنها

زیر آخرین تیر چراغ برق

نرسیده به هیچ شهری

باخته از هر قمار

تنهای تنها منتظر توست

 

برکت باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 21:34  توسط رسا | 

ما را به رندی افسانه کردند

پیران جاهل شیخان گمراه

 

 

بیا فقط یک لحظه بفهمیم

که فرض محال، محال نیست

بیا یک لحظه جستجو کنیم

شاید بتوانیم ریشه ی این مزه ی گس را

در این عسل شیرین پیدا کنیم.

آیا هرگز نمی خواهی معجزه هایی را ببینی

که هر روز کنار گوشت چراغ می زنند؟

 

برکت باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 22:24  توسط بیگانه | 

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

 

ترس در چشمانت حلقه زده دختر

 

لرزشی مبهم، به من می گوید:

 

«دست های در کار است!»

 

آه، که چه آسان رخنه می کنند

 

رنگ ها به دیوار خیس!!

 

برکت باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 12:56  توسط بیگانه | 

مفتی شهر بین که چون لقمه ی شبهه می خورد

پاردمش دراز باد  آن حیوان خوش علف!

 

 

 چکمه هایم خیس خیس

پاهایم یخ زده در بستر شهر برف آلوده سرد

سیاهی مسافران مانده در راه

به زحمت

به چشمانی که بی اختیار من و ما

تنگ تنگ

و از روزنی که نیست

می پایند تنها تیغی را که می درد سکوت

پر سیاه و صدایی زخم

جای بلبل در بهار

به رنج سرمای بی انتها می افزاید

 

سر می خورد کسی

زخمهایش بسیارو خون منجمد

دستی به خیال زیبایی

خط می کشد بر تن شیشه

دو چشم کنجکاو

پشت سوراخ گستاخی پدر می پاید پاهای یخ زده

کاش به حاصل بیرون آمدن از خانه می اندیشید

 

 

سوزو سرما حاصل ماست

شاخه هایی که به رندی در بهارمی بالند

چون ستونهای یخی شعاع دید را تنگتر می کنند

با شما هستم پس کجاست آن بر شیرین آبدار؟

 

 

کسان همسان به سرمای شهر

مشغول شمارش های بی انتهای زندگی پشت دخل

بی کسان همسان برف

مشغول شمارش های پایان زندگی

شاید که خانه ای گرم است

کمی آن طرفتر از سایشهای دست کودک بی مادر

پارسای ته کوچه عبایش را به خود می کشد

به راستی امروز کسی قامت نمی بندد با عبا

یخ زده دروازه های مهر و آب با شهر

عبایت همان به که بپیچد به بر و پا

 

 

راه مدرسه کو

کاش قلم آبیم را ته جببم نگاه مبداشتم

آه که این سرما با قلم چه میکند!

کسی سر می خرد

واز روزنی که نیست

خیره

به واژگونی ها

فصل گرم افسانه است

طاقت بیار

خیال است

خیال آن که تکیه زده بر صندلی  چوبیش

همان که هیمه های  وهم چاکرانش زبانه ها کشید

 

 

زانوانم یخ زده

تا زبانم راه کوتاه

کسی تنهاییم را از روی شانه هایم می تکاند

بی آنکه ببینم

به چه می اندیشی ؟

تکاندن برف از شانه های  آدم برفی؟

نفسی گرم میگشاید قفل تن

من همیشه با توام

وتو هر روز بند آرزوهایت تنگتر است

خورشید بی منبرو ساز جای دیگر تابید

با من بیا

چکمه هایم خیس خیس جا می گذارم جای تن

رد پایم یخ زده در بستر شهر برف آلوده سرد

وباز روزن شیشه ها بسته است!!

 

 برکت باشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 14:5  توسط رسا | 

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست!

 

آری دوست

« سرما از خانه ی همسایه هاست!»

همسایه ها نمی دانند که من و تو

در کنج کلبه ی چوبیمان،

چه قصر ها که بر پا نکرده ایم!

آنان نمی دانند که ما،

در شبگردی های تک نفره و دو نفره ی خیابان ها،

چه بت ها که نمی شکنیم

چه « خدایان » که پس نمی زنیم.

آنان نمی دانند که ما چه می گوییم.

 

ماییم و گناه و چهره ای شیرین

آنان و غبار و غصه ای دیرین

ماییم و خداییم و خوشی های سبک

آنان و خدا و آرزوهای بزرگ

 

گر چه ما ساکن کویی هستیم

که سرما زده است و یخبندان،

در کلبه ی خود

آتشی مهیب داریم.

اما،

آتش را در دل خود نگاه می داریم

چرا که همسایه ها،

برف ها را دوست دارند

و هیزم نمی آورند.

عریان هم نمی شویم

آتش دل بهتر است تا نگاه بی شرمانه ی دزدان!

 

اما می دانیم که روزی

آتش آسمان ما

برف ها را آب خواهد کرد.

 

 

برکت باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:35  توسط بیگانه | 

 در این سرما و باران یار خوشتر 

نگار اندر کنار و عشق در سر

 

سوز و سرما از حیاط همسایه هاست، جوانه ی نازک بر تن آن درخت در گوشه ی حیاط خانه ی ماست. آی وزش های بهاری کسی اینجا قامتش را بر افراشته به زحمت در بستر برف ، تنش سرد رخش سبز منتظر توست ، بوز ای دمشهای زنده ساز...

سوزو آتش از سینه ی ماست. بسوزان ای عشق ناب عشق پاک... تا بر کشد جوانه از تن مرده ی سالها... بنازد به بارو برش ، بسازد به شاخ و تنش خانه ای در حیاط آفتاب!

نظر می کنم تشنه تشنه ،به هر سو به هر کو از برای آب ناب یا که جرعه ای از شراب ،دریغا پس کجاست ، آی همسایه یخ زده در بستر هوسها،چه فاش است عشق بازیهایت به بازار، آن جرعه که بر بالای منبر می سرایی پس کجاست ؟ اشکهای یخ کو کجا از آن زنده هاست، هان کین همه مردگیها دم میدمد بر زنده ها ، تا در کُشد هر زنده را ، تا در نگیرد زندگی بر شاخه ها؟ ای همه ترس و هوس با توام همسایه ی بالای باغ،در لباس باغبانی تیشه هایت تیز تیز از برای ریشه هاست، فکر دزدکی جادوی تیره می کشند بر منبرت تا بهار، این همه طبل و قمارو ابر سرد با تو ام عریانی بالای بام، ای که به زنجیر ها بسته ای شادیت را ، می فروشی روشنی های تنت را ، خنده های وحشیانه ، میکشد بی زحمت و رنج و عذاب ! آینه اینجاست ، خانه مرد منبر پنجره بر پنجره رو به روی خا نه آنجاست، می خزد هوسهایش بر تنت ، با توام حاصل آن همه نذر و دعا ، پس کجاست؟

نوش و نازو شاهد و جام بی مرد منبر جای دیگر مال ماست. می نشینم تا بهار ، با شکوفه با نسیم ، باز میگویم خط به خط این رازها، ای رهگذر این حکایت در به در همسایه و هر روز ماست ، بگذر و با خود ببر سر به سر این اشارت تا بهار...

برکت باشد.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:10  توسط رسا | 

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

 

می گویند قریب پنجاه سال است که گاو نفس کشیده است.

پس چرا برف های حیاط کوچک من همچنان یخ بسته است؟ سر انگشتانم را ببین. ترک برداشته است!

من، اینچنین منجمد، توان خندیدن ندارم. خواب می بینم؟ عریانی مرا حتی در خانه ام می پایند که هی! فلانی را ببین! هوای به این سردی، هوس عشقبازی به سرش زده است. پس چگونه است که دختران همسایه عریان بر روی بام ها ظاهر می شوند؟؟!!!

مگر هیزم این آتش چند قرن است که مرده است؟ که اینگونه بر سرما دل می سوزاند؟ مگر این قرص طلایی همانی نیست که جهانی از او روشن است؟ پس کجاست؟ من یخ زده ام . به فریادم برسید.

هیزم بیاورید. هیزم تازه. وای... خدارا! بگذارید بیاورند. بگذارید هیزم بیاورند. این ها دیگر رمق ندارند. هیزم بیاورید.

آه...

من باغ و چشمه نمی خواهم. بگذارید هیزم بیاورند.

و گر نه مجبور می شوم از آسمان بخواهم آتشی بر حیاط کوچک من ببارد. شاید برف ها آب شوند.

 

برکت باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:41  توسط بیگانه | 

از پی فرزند صد فرسنگ راه

او بگردد درحنین و آه و آه

 

 

آه ای آهِ سر گردان کجا؟

بیچاره دامن دار

باز مانده در راه

هان که می تازی بر او

که را یافته ای بیتاب کجا؟

میگذری

پود نقشت می نماید راز

نقش میزنی فاش

بر تار اسرار کجا؟

 

میکشد بر بستر خاک تنی

ببین

تا چون کشد بار دگر بار گران در بدنی

کسی منتظر توست باز

شاید

خاک مرده

بادهای کوهستان کجاست

ای آه سرگردان کجا؟

 

اینجا کسی جا می گذارد رد خویش

گامهای مردگان

هرز میگردد بر آن

وحاصل

تو ای آه

ناله ی بی سود و پایه

جمله در بند، بی منت لحن و کلام!

سرخوشی چون در کشی

تا در کشندت بر مزار مدعی

 

لختی بمان

شاید که شادی جای تو

در نوردد زیرو بالا تارو پود

لختی بمان

چو یابم رد پای یار را

زنده ام

میگذرد

چون عاقبت

از کنار کوچه نادانیم

لختی بمان...

 

 

 برکت باشد.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 1:9  توسط رسا | 

یکی تیشه بگیرید پی حفره ی زندان

چو زندان بشکستید شما شاه و امیرید

 

سال هاست که می گذرند، روزهای بی پایان از پی هم. تو بسیار کوشیده ای. باغ ها ساخته ای. از خون دل. شب و روز آن نهال ها را آب داده ای. تا به درختانی چنین عظیم بدل شوند. غصه هایت را به یاد بیاور، آنگاه که کسی بر کژی قامتشان می خندید. و تو چه غمگین می شدی.

و می شوی. زمستان ها را به چه امید به سر می بری؟ به امید بهار؟ تا شاید باز، باد بهاری دم مسیحایی بر جان این چوب پاره ها بدمد و سبزه ای بروید و شکوفه ای بزند؟

اما اگر این بار بهار آمد و باد نیامد چه؟ یا اگر دم عیسایی نداشت چه؟ اگر چوب پاره های تو جان نگرفتند، می خواهی چه کنی؟ باز هم می خواهی عمر گرانمایه را پای این درختان بگذاری؟ که حتی صدایت را پاسخی نمی توانند داد!

این نور از کجاست؟ خیال می کنی از چنار بلند باغ توست؟

نه خیر جانم! این نور از آفتاب است. آنکه بس بالاتر از باغ هاست.

تبری بردار و این ها را همه قطع کن. تا آفتاب را ببینی.

آیا می توانی؟

 

برکت باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 0:36  توسط بیگانه | 

زین سفر گر به سلامت به وطن باز رسم

نذر کردم که هم از راه به میخانه روم

 

دست  کوچک نرم می کشد آرام بر صورت آفتاب کشیدۀ دل. ساق باریک پر گناه، من کجا و او کجا!

ابتدای کوچه ای ایستاده راست ، قیام داغ دانشی در ماوراست!

آنجا چه پیداست ؟سوسوموج بی صداست! خروشش نرم نرم، میگذارد مرز تن، می خروشد شوق جان!

می روم با پای برهنه ،روی ساحل ،سرد ِ سرد ، گرم ونم ،کشیده لطیف دست ضعیف زبری خشک خستگی پیداست چشمان تنگ خط خورده به نور، رو به دریا ،روبه دور!

می روم ،رنگ نقش خاطره روی کاغذ مال ماست،زخم سینه یادگار پینه هاست !

خداحافظ کوچک رنجور گونه خیس،جای تو زیر پا در کنار مرده هاست!

ساحل آنجاست،افق پیداست،آنکه سوزانده گونه ها بر خیره کش برپاست،قیام داغ دانشی در ماوراست!

  خدا حافظ

وا میگذارم لذت دیدن به سختی ، کشمکش با ناز نازک ترس و بیم،بوسه هایی پاره پاره،می گذارم تن به ساحل،بر زمین!بکش ای دست ظریف تو به اندام ترک خوردۀ خیس!

میروم ، خانه آنجاست، بستر گرم لذتهای نا پیداست!

سلامت باد ای نسیم،ای کشان بر بال تو روحهای بی نشان، بر ستان روح مرا،پر بکش،که پیچیده به دام تن سرد،ببرش با خود خود تا به افق تا تن گرم ،تا خود خود!

 

برکت باشد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 14:47  توسط رسا | 

تو را ز کنگره ی عرش می زنند صفیر

ندانمت که در این خاکدان چه افتاده ست

 

بیا برویم.

کنج خانه که انتظار قاصد را نمی کشند. سوار، از جاده می آید. آنجا که باید خاکش را خورد. آنجا که تشنگی اش آزمون مردی است و تنهایی اش غمناک.

بیا برویم.

اینجا چیزی نیست. ارزش ماندن ندارد. مگر نمی بینی؟ حتی زایشش هم پر است از درد و خون و جیغ و فریاد! پروازش را بهایی گرانبها باید پرداخت.

بیا برویم.

اینچنین که تویی، آنچنان دور مانده ای که پرواز آرزویت را چون نقطه ای بر آبی بلند می بینی. چه شد آن همه شور؟ کجاست آن دنیای شوق؟ کجاست آن دریای عشق؟ کجاست؟

بیا برویم.

بیا به بالای کوه و نظر کن. جهانی راببین که زیر پایت چون کودکی آرام در خواب است. تا به حال چنین معصومش دیده بودی؟ چنین آرام؟ چنین تهی؟ برف ها را ببین. نترس. سرما توهم است. شاید روزی قسمت تو شود که گوزنی در غار مأمور گردد تا تنت را گرم نگاه دارد. تا تو با فراغ بال به سیاحت آسمان هایی بپردازی که دست هیچ بلند آوازه ای بدان نرسیده ست. مگر آنانی که در عشق غوطه می خورده اند.

بیا برویم.

چگونه است که چشمانت بر اینهمه زیبایی بسته می ماند؟ بر اینهمه رؤیا؟ مگر نمی گویی که اهل این دیار نیستی؟ مگر خود را اختر فراز گنبد هفتم نمی دانی؟ مگر بر آن نیستی تا روزی بر سریر پادشاهی پدر بنشینی؟ پس چه شد شاهزاده؟ چه شد  که در مرداب لذتی اسیر آمده ای که چنین گوش خراشانه آبرو می برد؟

بیا برویم.

دست تو نیست. بخواهی یا نخواهی زاده ی این خاندانی و پادشاهی ِ نه این ملک، که تمامت آسمان و زمین از آن توست. حتی مرگ هم فرارت نمی دهد. تو که نمی خواهی همچون کسانی باشی که لجوجانه پا بر بخت خویش نهاده و آن را لگد کردند!؟ آنان که فاتحان دروازه های شقاوت خود بودند وبیهوده خود را به زحمت انداختند. آنان که گوش به ندای ناجی نسپردند و چنان اسمی بر تاریخ حک کردند که هزاره ها را برای پاک کردن ننگش گذراندند. آنان ترسو بودند تو نیستی!

بیا برویم.

تو برگزیده شده ای. همانروز که جامه ی انسانی بر تن کردی و دیگر راه گریزی نیست. اسیر جبری سعادت بخش گشته ای. آنروز که غصه هایت را سر به دیوار می کوبیدی باید فکر چنین روزی را می کردی. زشت است!! تو درد را قدری آموخته ای. همچون بی دردان مباش!

تو برگزیده شده ای. بکوش تا باز هم برگزیده شوی و باز هم.

بکوش.

بیا برویم.

برکت باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 2:59  توسط بیگانه | 

رهزن دهر مخفته ست مشو ایمن ازو

اگر امروز نبرده ست که فردا ببرد

 

 

هان پسر؟! لنگ می زنی؟

شنیده ام شب ها که به خانه می آیی، چشمانت سرخ است!

چه ات شده است؟ خیال کرده ای که اینجا مرغزاری است خرم و سرسبز که هر گوشه اش مأمن خرگوشی چابک است یا باغی فریبا که هر شاخش پناه بلبلی خوش آواز؟ نه جانم! قدم در بیابانی گذاشته ای که از برای نوازش پاهایت تیغ های تیز قامت راست کرده اند و مارانش شب ها خواب قوزک پایت را می بینند.

کژدم این فردوس به کمین نشسته در انتظار خیال رقصنده ی تو. لحظه ای غفلت او را بس است. کافی است نظری از پای یار برداری و به سر خود اندازی. زهر زردش سرخی خون تو را چنان می بلعد که خود انگشت حیرت به دهان بگیری که چه شد؟؟!!

بر او مگیر. دم او از عشق چنین خمیده و غریب است. او استادی است تا به تو بیاموزد که چشمانت را مواظب باشی. او می گوید تا در این مُقام نیش ننوشی، نمی توانی خرقه ی یار را بپوشی! پس به او عشق بورز! اما خود را از گزند نیش او در امان بدار. ضرورتی نیست که این راه را چنین پردرد بروی. درد، جای دیگری در انتظار توست.

از این بیابان فرار مکن که راه فراری نیست. بعد از این یکی دیگر است و بعد، دیگری. آرام برو تا راه را به تو نشان دهند. تو به بال نیازمندی. نگاه کن! روی شانه هایت جوانه زده است!

 

برکت باشد                      

                                                     

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 15:12  توسط بیگانه | 

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

 

ساق بلند بال سایه می افکند بر سر خاک. از شکوهش. ز چشمان تیز. از شکارش. شوق صید گشتن مرا بر دامن کوه، سراسیمه کشانده ست. پر گشوده ست شاهین تیز پرواز... آی ...من اینجایم. رنجور و نفس تنگ، جای من آن بالاست!

آی... من به شوق صید گشتن آمده م.مرا دریاب... جای من اینجا نیست...

...

 

 

...

نم نم باران به کوهپایه

به خورشیدی که نیست

نورش زائر آب است و

صاعقه بر دامن کوه

تیز چون تیغ

بر کنارم بر زمین بنشست تیر

تو خود شاهین شدی

پر کشیده از تنت بال بلند

پر بکش

با من بیا

صید منی

صیاد شدی

پر بکش از خاک نمور

 

 

برکت باشد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 18:49  توسط رسا | 

بیا  تا در  می  صافیت راز  دهر  بنمایم

به شرط آنکه ننمایی به کج طبعان دل کورش

 

 

 

قامتی در مه پیداست

هر کسی می شناسدش – به تعبیر خویش-

قامتی است آلوده به نور

آکنده از عشق

نه به تدبیر، نه به تقدیر

که به او می اندیشند

او کیست؟

که در مه ایستاده به لبخند نرم روشن؟!

 

کاش به زبان

به لحن ساده ی دوستی

او را می گفتم

که به رأی در نیامیزد این احساس

قامتی در مه پیداست

می کشد و

در هم می پیچد عشق را

معنا را

او کیست؟

 

آری،

آینه در مه پیداست!!

آری...

آنچه در مه پیداست،

قامتی است!

چون تویی و تو چون او

دریاب

دریاب!

          قامت را

 

برکت باشد

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 9:41  توسط رسا | 

خرم آن روز کز این منزل ویران بروم

راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

 

 

باور مدارید که در پس انتظارم،

چیزی جز گذر از آن لحظه ی با شکوه باشد.

لحظه ی پرواز!

لحظه ی ورود به اقلیم خدا!!

خدا خود بهتر می داند که در ورای نا آگاهی آرزوهایم چه...

-یا بهتر بگویم-

«که» را جسته ام.

 

اگر فریاد های خفته ی مرا

ندایی جز آنکه باید،

لبیک گوید،

چتر گستاخی بر بالای سرم علم خواهم کرد

و به همه خواهم گفت که پنجره بسته ی مرا

-گر می توانید-

سنگی بیابید.

 

لحظه لحظه هایم را در بی تابی فردایی می گذرانم

که از دستانم می گریزد.

بروید مردم.

بروید.

که مرا دیگر دماغ پوییدن راه صواب نیست.

 

من نیامده ام تا به سنگی ببالم که بر گورم می نهند

یا نامی را که پدرم پنهانی از پستوی تاریخ وارث شده، بنازم.

واین طوق طلایی را که بر گردن من است،

من نیاویخته ام تا بازش کنم.

کار من این نیست.

 

مجالی گرانبها مراست.

اما بس کوتاه.

با گذر هر ثانیه، موجی از کف رفته می بینم که سوار بر آن،

مردان خدا، فارغ از گرانی دنیا

به سوی ابدیت رهسپارند.

 

خدایمردانی از می وصل چه هوشیار

و من جام شوکران به دست،

خزیده به زیر سایه ی دیوار.

در آن دور دست ها چراغی می بینم

که نمایاننده ی راهی است دور.

و چندی است که گوش هایم را نوایی می نوازد

گوش دهید...

...

کوس رحیل است که می خروشد

                                                 گویا هنگام سفر است!!...

 

برکت باشد.

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 19:55  توسط بیگانه | 

گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را

دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

 

غبارنرمی بر آستانه ی در

سال هاست

که قدم نگذاشته بر پیکر این خاک کسی

تا درآویزد بر این ضریح

تا که آوازی آشفته سر دهد

 

این آستانه که بر غبار کهنه آرایش دارد

این که در انتظار گامی لرزان است...

این آستانه

تسلیم است.

 

برکت باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 2:4  توسط رسا | 
بنمای رخ که خلقی حیران شوند و واله

بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید

 

مردمان را زخمی است

که اگر بگشایند

اندکی از سر آن

شور و غوغای جهانسوزش را

مرده ها می رقصند!!...

 

برکت باشد

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 13:4  توسط بیگانه | 

مرا در خانه سروی هست کاندر سایه ی قدش

فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

 

جوابی که دوست بسیار عزیزم رسا برای کلام نخست من نوشت:

 

دست و دستار و سر و پا...

من به خط و خانه ی تو...

تو به اندیشه و نازک حس نسیم...

دستفروش!

پاهایم زخمی

سینه مالامال آزادی است

 

تو چه می پردازی؟

که به آزادیِ رفتار چو منی می ترسی!

تو چه می پردازی؟

من همه را یکباره به تو می فروشم

که به خط و دایره ای سر بگذارم

 

تو چه می پردازی؟

که همه در همهمه اند

که تو را می کشندت چه حریص!

که تو را باز ستانند ز خدا!!

تو چه می پردازی؟

یکی آزاد ز بیداد و تو در بند نیایش

چه اسیر!!!

تو چه می پردازی؟

 

کودکان حیرت زده اند.

 

ما به امید نیستیم

نیستیم

که به بازار تو آزادگی ها به درهمی پوسیده بر تن کنیم.

نیستیم.

 

تو و کسب و کارت را

به عشقی در پستویی و

دستی بر تنی گرم

                                      خواهند فروخت

               مشتریان...!!!!

 

برکت باشد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 17:5  توسط بیگانه | 

گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت

گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

 

 

خطی به دور خود خواهم کشید.

همگان را اجازه ی گذر از این خط هست؛ و مرا نیز.

آن سوی این خط غوغایی برپاست. وای! بنگر که در میدان شهر مردمان جمعند. گویی صحنه ی اعدام یکچند کبوتر است. آنهایی که بی اجازه! پا به حریم ممنوعه گذاشته اند. یا شاید خبر آمده است. از دریاهای دوردست. یا خلیج نزدیک. شاید زیر سایه ای در نخلستان لاشه ای یافته اند. دستی، سری، پایی، ... یا شاید جشن است. مردم هلهله کن. شادند و مست. می کوبند پا و می افشانند دست. من نمی دانم چه سرّی در میان همهمه است. با این حال می دوم. به سوی خیل سیاهی ها. و می بینم که هیچ نیست! دوره گردی آمده است. از همان هایی که مردم دوستش دارند. سر آدم می خرد. به بهایی اندک. و به جایش به فریب خوردگان، سکه و کاغذ و کت و شلوار می فروشد. و چه نادانند آنان که سپاسگزارانه در مقابل سخاوتش به سجده می افتند و پای فداکاریش را می بوسند. همان هایی که عظمتش را می ترسند و سازش را می رقصند.

 

با دهشتی سترگ می گریزم. به خود نهیب می زنم که هی! خطی به دور تست. تو را چه به شیوه ی فاسقان پلید؟ یا نیکزادان پاک؟ قهرمانی از آن دیگران. افسانه برای راویان. و شهامت ارزانی دروغ پردازان. اینها تو را چه کار؟! تو همین خط را بگیر. افسار دنیا همین خط است. خطی سپید؛ که به دور تست.

 

خطی به دور خود خواهم کشید.

تنها جای امن، درون این خط است. مرا با بیرون کاری نیست. و اگر هست، غفلتی احمقانه ست که ناشکیبایی اش بیرون رانده یا شیطنتی بچگانه ست که مرد دوره گردش فراخوانده. و گر نه جای من، همین دایره است.

خطی به دور خود خواهم کشید.

 

برکت باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 16:35  توسط بیگانه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
باشد تا مزار آرزوهایمان را در دولت تو فاتحه ای بخوانیم. شاید نه از دوستان تو باشیم، اما مریدانی هستیم که هوای عاشقی در سر داریم. راست بگو. چشم ها را به خود خیره داشته ای که چه؟ نکند رخ ننموده سفر کنی. کار دست عاشقانت ندهی. همگی چشم به دست تو، پا ها آماده و گوش ها تیز، تو بزن. همه می رقصند. می گویند در فراسوی مکان و زمان اقیانوسی است، آکنده از عشق و رحمت. راهش را دانندگان اسرار دانند و بس! اسرار کجاست؟ تو بگو. نه. من می گویم. اسرار تویی. مکاشفه ی دوستان به مراقبت نشسته. مکاشفه ساز. مکاشفه گر. مکاشفه جو. اسرار تویی. دکترین اسرار.

برکت باشد.

پیوندهای روزانه
برنامه نویس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
آرشیو موضوعی
کوچه میخواستم نه امید
نویسندگان
بیگانه
رسا
پیوندها
دیوانه
پرواز را به خاطر بسپار...
زاها می توان آموخت می توان بود
جوینده (حقیقت خدا)
جایی برای کمی زندگی
کافه آنتراکت
معاشران قرابه
به همین سادگی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM